ضرورت ورود به روانشناسی برای طلاب فلسفه، حاج آقا جهانگیر زاده 8/10/97

روند تاریخی تعریف روانشناسی حاضر

مطالعات روانشناسی قدمتی طولانی دارد، زیرا ارباب هر رشته ای نوعی ورود به بحث انسان داشته اند و قطعا مطالعات انسان شناسی مطالعاتی صرفا متاخر نیست. پس روانشناسی با روش های گوناگون در درازای تاریخ بشر،  وجود داشته است.

 اما اواخر قرن نوزدهم ( 1879 م) مطالعاتی از سنخ انسان شناسانه که پیشتر توسط فلاسفه انجام می شد، این بار به آزمایشگاه کشیده شد. روش تجربی که با گرفتن نمره مقبول در عرصه فزیک، زیست و … در عصر جدید موفقیت جهانگیری را به هم زده بود، به حیطه علوم انسانی هم می خواست وارد شود. لیکن پرسشی جدی خاطر رقیب ناپذیر روش علمی (به معنای تجربی آن) را آزرده می نمود، زیرا انسان علاوه بر ساحت مشهودش که بدن باشد که با روش تجربی دسترس پذیر است، جنبه ای نامشهود دارد که همان ذهن و روان است. سوال این بود: آیا تجربه گرایی قابل تسری به روان است؟

در ادیان و الهیات، روح مدیر بدن و موضوع تحقیقات بود. موضوعی که در دسترس حواس و تجربه نبود. باید برای علمی تجربی به موضوعی کمتر مجرد، دست می یافتیم. راه حل این بود: فروکاهیدن موضوع مطالعات مذکور به روان و ذهن!

حال چگونه این تغییر مشکل آمپریستی ما را حل می کرد؟ پاسخ اینکه کارکرد های روان در سه حوزه شناخت، انگیزش و  انفعالات (احساسات و عاطفی و هیجانات) قرار دارند. این مهم نیست که این کارکرد ها مجردند یا مادی! فقط آنچه مهم است بررسی بُعد محسوس آنهاست که قابل مشاهده و سنجش حسی است.

البته این سنجش نیز یا مستقیم است که رفتار شناسی است و یا غیر مستقیم که در مورد شناخت و یا انگیزه ها کارگشاست.

با این پیچ در تاریخ این علم، تعریف روانشناسی به اینجا رسید: علم مطالعه رفتار (دهه 30 میلادی)؛ و بعدها: علم مطالعه رفتار و فرآیندهای ذهنی! که موضوع مطالعه، شخصیت یعنی مجموع شناخت، رفتار و احساس شد. توضیح اینکه شخصیت یک سازمان روانی است که با الگوهای رفتاری بررسی می شود ولی در تعبیری میانجی از آن نیز می توان سخن گفت مانند شجاعت که ما به ازاء خارجی ندارد.

رویکرد های موضوعی و روشی روانشناسی

روانشناسی همچنان رویکردی است و هنوز انسجام کافی در آن دیده نمی شود. به این معنا که مثلا رویکرد رفتارگرایی که به شدت پوزتویستی است در کنار خود شناخت گراها را دارد و همچنین روان تحلیل گرها و … را که هم در موضوع و هم در روش، شهرهایی جدا از هم هستند. به هر سو در این باره می توان چند جریان را ریشه یابی کرد:

  • ویلهلم وونت پدر روانشناسی علمی-تجربه، به سنت آلمانی وابسته بود که به شدت ذهن گراست. او گفت موضوع روانشناسی تجربه ذهنی هشیار است که باید در آزمایشگاه بررسی شود. افراد باید تجربه های ذهنی شان را گزارش کنند تا عناصر تجربه ذهنی را بررسی کنیم.و

  • بعد ها روان تحلیل گرها مانند فروید گفتند: تجربه ذهنی هشیار نمی تواند چندان راهگشا باشد. بسیاری از رفتار ها تحت تاثیر تجارب نا هشیار است.

از سوی دیگر واتسون و رفتار گراها به شدت بر فروید تاختند. زیرا رویکرد فروید، داشت روانشناسی را به شدت انتزاعی می کرد. البته روش او تجربی بود، اما در روش بالینی او از «بن»، «فرامن»، «من» و … سخن گفته می شد که او را در معرض اتهام تفلسف قرار می داد. اعتراض امثال واتسون بر روان تحلیل گران این بود که ما با تجربه ذهنی هشیار مشکل داشتیم، حال شما سخن را به موطن تجربه ذهنی ناهشیار می غلتانید؟

-پس رفتار گراها موضوع مطالعه را رفتار قرار دادند که قابل مشاهده است. با این رویکرد، توجه به «محرک و پاسخ» در روانشناسی رشد کرد. سخن آنان به تعبیری یعنی: ما فقط می توانیم بگوییم جنبه ای از محیط جنبه ای از رفتار را تحت تاثیر دارد.

با این رویکرد، روانشناسی از لحاظ روش، خیلی «علم» شده بود، ولی دریغا که موضوع روانشناسی را بسیار کوچک کرده بودند؛ فقط رفتار! باید کاری می شد که از انگیزه و احساس هم بتوان سخن گفت البته با روشی عینی.

در دهه 1960 دو جنبش رخ داد:

-جنبش شناخت گراها:

-جنبش انسانگرائی:

که انسان را فقط یک تحریک نمی دانست. دیگر علاوه بر رفتار از شناخت و احساس هم سخن به میان می آمد. البته روش همچنان پوزتویستی بود. و این شد روانشناسی امروز!

تتمه اینکه امروزه روانشناسی علاوه بر آنچه گذشت به نیازها هم می پردازد. همچنین فطرت گراها به شدت به استعدادها، مانند هوش تاکید و توجه دارند. و دیگر آنکه این جنبش ها، مرزهایشان رو به کمرنگ شدن است.

گرایش های روانشناسی

امروزه روانشناسی گرایش های گوناگون و گسترده دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

روانشناسی فیزیولوژیک: بررسی ابعاد زیستی روانشناسی.

روانشناسی رشد: تغییرات ابعاد روان از شناخت و رفتار و احساس

روانشناسی یادگیری (یا تغییر رفتار به تعبیر رفتار گرایی)

روانشناسی تربیتی: کاربرد دانش روانشناسی در حوزه تربیت و آموزش پرورش

و همچنین روانشناسی بالینی، روانشناسی اقتصادی سازمانی، روانشناسی شخصیت و … .

دین و روانشناسی

آیا روانشناسی امروز در مورد دین داری هم سخن می گوید؟ زمانی بود که پاسخ این پرسش مشخصا منفی بود، ولی اکنون یکی از مهمترین جنبه های روانشناسی، روانشناسی دین است. این گرایش روانشناختی صرفا متمرکز بر رفتار دینی نیست، بلکه اعتقادات دینی، شناخت دینی و .. را هم مورد دقت و بررسی قرار می دهد.

البته روشن است که روانشناس به ادعاهای هستی شناسانه دین کاری ندارد. او تنها با یک پدیده موثر در روان انسان (دین)، فارغ از صحت و سقم آن روبروست. همچنین است اخلاق در حیطه روانشناسی! یک روان شناس با دید ارزشی به اخلاق نگاه نمی کند، بلکه او اخلاق را از آن سو که یکی از شاخصه های قابل مطالعه در روان و ذهن است مورد واکاوی قرار می دهد.

روانشناسی: علمی توصیفی یا دستوری؟

نباید گمان کرد روانشناسی تنها یک علم توصیفی است و گزارشی از روان انسان است، بدون هیچ توصیه ای! هر علم چهار بعد دارد: توصیف، تبیین و سبب شناسی، پیش بینی و کنترل! کنترل یعنی چگونه می توان بر اساس آن علم جامعه را مدیریت کند؛ مثلا در روانشناسی افراد جامعه را چگونه می توان تبدیل به آدمهایی با بهزیستی روانی کرد.

پس روانشناسی هم توصیف است و هم به تجویز می رسد. روانشناسی تعریف خاصی از باید ها و نباید های روانی (نه اخلاقی) یعنی بهنجار و نا بهنجاری و … ارائه می دهد، که به معنای تجویز و دستور است. اساسا روانشناسی بالینی غیر از تجویز چیز دیگری نمی تواند باشد. البته روانشناس نمی گوید که فوبیا یا روانپریشی دارای بار اخلاقی منفی یا مثبت اند! مراد او از بهنجار و نابهنجار، در قیاس با مطلوب های بهزیستی روانی است.

چرا روانشناسی مهم است؟

حال برای یک طلبه علوم دینی که در حوزه فلسفه اسلامی مساعی خود را صرف کرده است، چگونه می توان ضرورت مطالعات روانشناسانه را تصویر کرد؟ به عبارتی چرا روانشناسی مهم است؟ برای پاسخ به این سوال چند دلیل را به اختصار یاد آور می شویم:

-روانشناسی برای تمام علوم انسانی در نقش یک مادر ظاهر می شود.

– این علم، با تمام حیطه های زندگی بشر درگیر است.

– روانشناسی در سیاست گذاری ها تاثیر آشکار و پنهان دارد. مثلا در مغرب زمین چه بسا هنجارهایی متاثر از یافته های روانشناختی شکل گرفته اند.

-روانشناسی با حوزه اخلاق، علم النفس فلسفی، عرفان و … ارتباطی وثیق و ژرف دارد.

و اینکه:

-روانشناسی موجود آثار مثبت و منفی بسیاری دارد.

اسلامی سازی روانشناسی- حذف یا تصحیح؟

روانشناسی یکی از علوم انسانی است که بر پایه های نه لزوما صحیح بنا شده است و تردیدی در لزوم اسلامی سازی آن نیست. اما آیا این روانشناسی اساسا کارآ است؟ چرا در پی آنان، و در زمین ساخته شده توسط آنان به اسلامی سازی روانشناسی بر اساس کتاب و سنت و عقل بپردازیم؟ چرا خودمان راسا و با توجه به نیازهای خودمان علمی احیانا متناظر و از نو بنا نکنیم؟

 به شش دلیل این کار درست نیست:

1- بسیاری از سخنان روانشناسی امروز میراث تجربه بشری در قرون متمادی است و صرفا منبعث از سده اخیر، و تلاشهای پوزتویستی نیست. گستره وسیعی از مسائل روانشناسی محصول صدها سال، مشاجرات و بحث های صاحبان ادیان، مکاتب و اندیشه ها بوده که البته روانشناسی جدید با چارچوبی جدید از آنها سخن می گوید.

2-روانشناسی موجود یک رویکردی نیست بلکه متضمن رویکردهای مختلف هم در موضوع، هم در روش و هم در مساله ای است. ما  تسلط عقلگرایی و عاطفه گرایی و حس گرایی را می بینیم و این تنوع زمینه خوبی برای مطالعات را فراهم می آورد.

3- انسان شناسی فلسفی ما مساله محور نیست، ولی روانشناسی روز، به خاطر مساله محور بودن مسائلی بسیار گسترده و متنوع دارد.

4-به همان دلیل که تکنولوژی را به جرم غربی بودن، هیچگاه از صفر شروع نمی کنیم نباید روانشناسی را از صفر آغاز کنیم و خود را از میراث اندیشه دیگران محروم سازیم.

5-بخش زیادی از آنچه در روانشناسی وجود دارد، قابل انطباق و استفاده با آنچه ما داریم است. ما می توانیم از شرطی سازی در جغرافیا و حوزه نفوذ دیگر مثلا در فلسفه اسلامی و … بهره ببریم و آنها را جذب ساختار خود کنیم.

6- روانشناسی موجود بسیار تکنیکال است و ما می توانیم از این کارکرد ها و تکنیک های محوری در مقاصد خود استفاده کنیم. مثلا دستگاه اخلاقی ما می تواند از تکنیک های تغییر بسیار بهره برده، و از کلی گویی نجات یاید.

انتهای تقریر/

پاسخ