بازخوانی انتقادی فلسفه اسلامی- نشست اول

بازخوانی انتقادی فلسفه اسلامی

استاد محمد تقی سبحانی استادیار مطالعات فرهنگی تمدنی دانشگاه باقرالعلوم علیه السلام قم، از منتقدین فلسفه اسلامی و اساتید حوزه علمیه است. بازخوانی انتقادی فلسفه اسلامی موضوعی است که برای ارائه آن، مرکز فلسفه از استاد محمد تقی سبحانی دعوت به عمل آورده است.

آنچه پیش روست، متن تقریر این جلسه است:

تقریر جلسه اول بازخوانی انتقادی فلسفه اسلامی

برای این بحث فهرستی از پرسش ها و عناوین را می توان عنوان کرد. عناوینی چند که باید به آنها توجه کرد:

1- نقش فلسفه در تحولات روز

بین اصل فلسفه با امور مختلف و علوم و تحولات ارتباط وجود دارد. لکن فلسفه موجود در تحولات امروز، مثل انقلاب اسلامی نقش بسیار اندکی داشته است. البته اثبات این ادعا، نیازمند کار تاریخی و  همچنین رجوع به ماهیت فلسفه موجود است.

2- ظرفیت تحول آفرینی فلسفه

موضوع مهم دیگر این است: آیا فلسفه موجود (حکمت متعالیه) در ایجاد تمدن اسلامی و تحولات، می تواند نقشی ایفا کند؟
اجمال سخن این است که فلسفه موجود، نسبت به تحولات، سه گونه نقش ایفاء می کند:

  • بخش هایی از فلسفه موجود نسبت به تحولات دارای نقش مثبت است.
  • بخشهایی نیز نسبت تحولات خنثی است، مثل نسبت فلسفه موجود نسبت به اندیشه های سیاسی!
  • پاره ای نیز آسیب زا هستند و موجب انسداد تحولات اجتماعی اند.

فلسفه موجود و تحولات اجتماعی:

در این بین توضیح قسم سوم را با محور ها و مقدماتی بیان می کنیم.

1- مفهوم فلسفه:

محور اول، مفهوم فلسفه است. باید مفهوم فلسفه را بازتعریف نمود. به راستی مفهوم فلسفه چیست؟

فلسفه دانشی است که عقل محور است. فلسفه بدون تجربیات و پشتوانه های فرهنگی و دینی و … شکل نمی گیرد. به عبارتی فلسفه همواره نیازمند بستری برای شکل گیری است.

از سویی زبان فلسفه یک زبان عمومی است. فلسفه حتی آنجا هم که در بستر دینی حرف میزند، با زبان عقل حرف می زند. قلمرو فلسفه مشخص است و در مورد امور علم است. ما از فلسفه، انتظار یک مسئله فیزیک نداریم.

2- نظام مند بودن فلسفه

محور دوم که باید به آن پرداخت، این است که فلسفه یک نظام و سیستم منظم دارد.

نسبت فلسفه با علوم و مقولات عینی

حال دو پرسش مهم پیش می آید:

  • باید پرسید که فلسفه با این ویژگی، چه نسبتی با سایر علوم مثل علوم تجربی دارد؟
  • همچنین باید مشخص شود که فلسفه چه نسبت هایی را با مقولات عینی و اجتماعی دارد؟

در این زمینه چهار رابطه را می توان تبیین کرد:

  1. فلسفه چارچوب نظری و زیرساخت های علوم نظری را تامین می کند.
    فیلسوف قواعد اولی را می گوید، اما اگر خواست با عین و خارج مرتبط شود، حتما باید یک علم جزئی مثل تجربه ضمیمه اش شود.
  2. فلسفه تبیین کننده ی ارزش های اساسی است. اینکه چگونه آزمایش کند، چگونه تجویز کند. منظور از ارزش های اساسی نیز، خوب و بدهایی است که در نگاه و تفسیر و اولویت بندی ها مطرح می شود.
  3. فلسفه چرایی (علت) تحولات اجتماعی و سیاسی تبیین می کند. فلسفه در کنار تبیین علت فاعلی، باید چرایی حرکت را بگوید.
  4. تبیین چگونگی بنیادهای تغییرات و تحولات نیز با فلسفه است.

معیارهای سنجش فلسفه

اکنون با چه معیارهایی باید فلسفه سنجش شود؟ معیارهایی که براساس آن محور می توانید توانمندی فلسفه یا ناتوانی آن، و تاثیر آن را در حوزه اجتماعی، بیان کند چیست؟
این معیارها را به دو نحوه می توان تبیین نمود:

۱-اراده گرا یا ضرورت گرا بودن فلسفه (میزان سهمی که فلسفه به اراده انسان می دهد.)
۲-تحلیل حرکت و رشد تکامل (فلسفه چه میزان می تواند رشد را در حوزه اجتماع، تبیین کند و به علل اربعه آن حرکت بپردازد.)

معنی امتداد فلسفه

و در پایان، امتداد فلسفه به چه معناست؟ امتداد فلسفی به یعنی ایجاد زیرساختهای جدید در فلسفه است تا موجب تحول در علوم بشود، نه صرف اینکه با همین قواعد موجود بخواهیم به تحول در علوم برسیم.

 

پایان پیام/

تقریر: حجت الاسلام دیندار (طلبه سطح 4 مرکز آموزش تخصصی فلسفه اسلامی حوزه علمیه قم)

صوت جلسه:

 


همچنین ببنید:

پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. برخی از انتقادات از فلسفه، انتقاد از عقل است! آیا استاد سبحانی هم مانند کانت فکر می کنند؟ مثلا سخنان کانت در الکن بودن عقل از درک ماورای حس، و یا سخن برخی، در تقسیم عقلیات به قریب به حس و بعید از حس! خوشحال می شوم اگر دوستان پاسخ بدهند.