يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرً‌ا كَثِيرً‌ا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ‌ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ <<>> (خدا) دانش و حکمت را به هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می‌دهد؛ و به هر کس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است. و جز خردمندان، (این حقایق را درک نمی‌کنند، و) متذکر نمی‌گردند. سوره بقره﴿٢٦٩﴾
   جمعه ٢٦ آبان ١٣٩٦
صفحه اصلی > جایگاه فلسفه 
اخبار > سخنی با مخالفان فلسفه


آیت الله فیاضی دامت برکاته
سخنی با مخالفان فلسفه
همان‌گونه که شما در فقه به اصول نیاز دارید، در فهم روایات معارفی هم به اصول نیاز دارید، هم به همة چیزهایی که فقیه به آنها نیاز دارد و هم به فلسفه نیاز دارید که فلسفه بیاید تا ملازمات و لوازم را تفهیم کند و فهم آن را برای انسان میسر کند. روایات دقیق معارف که با لغت و ادبیات حل نمی‌شود! با فقه و اصول که حل نمی‌شود!
نسخه چاپي   آیت الله فیاضی دامت برکاته ارسال به دوست
کد مطلب: ٣٨٨٨٠٣
گروه مطلب: پاسخ به شبهات مربوط به اصل فلسفه
تاریخ انتشار: 1395/11/23
ساعت: ١٧:٠٦
تعداد بازدید: 858

بسم الله الرحمن الرحیم

مصاحبه ای با آیت الله فیاضی دامت برکاته:

همواره اختلاف نظرها و مخالفت‌هایی در باب فلسفه وجود داشته است که مباحثاتی را بین بزرگان شکل داده‌است. اما مسئله‌ای که در روزگار ما احساس می‌شود اندکی آسیب‌زا شده، این است که برخی از طلبه‌های مبتدی نیز وارد این دعواها و اختلاف‌نظرها شده اند و بدون اطلاع از محتوای فلسفه، به ابعاد احساسی این ماجرا دامن زده‌اند و کمی فضا را غیر علمی کرده‌اند. حتی مشاهده شده که بی‌احترامی‌هایی نیز به ساحت بزرگان فلسفه روا داشته‌اند. سخن حضرت‌عالی با این دسته از طلبه‌ها چیست؟

چنین کسانی، از دو حال خارج نیستند؛ حالت اول این است که اینها مأموریت دارند که این رکن رکین حوزه‌های علمیه را که با آن می‌توان در برابر افکار الحادی و انحرافی ایستاد، متزلزل و نابود کنند. هیچ شبهه‌ای در این نیست که این دسته را موساد و سیا و همة کسانی که با این حوزه و با نظام مخالف هستند، آماده کرده و نیروهایی را برای همین کار به حوزه فرستاده‌اند. من گاهی به آنها می‌گویم که کاری که شما می‌کنید از دو حال خارج نیست؛ یا از آمریکا و اسرائیل پول می‌گیرید، یا نمی‌فهمید چه کار می‌کنید. دستة اول اینها هستند.اینهااصلاً گوششان به این حرف‌ها بدهکار نیست و اگر اینها با آدم صحبت کنند،کارشان دعوا و بکار بردن تعابیر موهن و توهین به بزرگان است؛ البته اینها مأمورند که اینجا این کار را بکنند و حقوق می‌گیرند و مأموریت دارند و مدتی هم هستند و سپس خواهند رفت و شما می‌بینید که دیگر اصلاً اثری از آنها نیست. پنج سال اینجا هست و بعد می‌بینید که دیگر خبری از او نیست، حالا به کجامی‌رود، معلوم نیست!

دستة دوم کسانی هستند که بر اساس انگیزه‌های الهی و غیرت دینی این کار را انجام می‌دهند؛ چون می‌بینند که طبق همان چیزی که دستة اول القامی‌کنند، یا یک عدة جاهل مثل خودشان یک چیزهایی را از کسانی شنیده‌اند مثل اینکه که خدای فلسفه با خدایی که قرآن می‌گوید، فرق دارد و معادی که فلسفه می‌گوید، با معاد قرآن فرق دارد یا اینکه فلسفه قائل به جبر است و ... اینها به انگیزه‌های دینی این کار را می‌کنند؛ البته اینها قابل صحبت کردن هستند و اینها کسانی هستند که حاضرند به سخن آدم گوش دهند و بنشینند و حرف بزنند. من هم اگر شرایطی پیش بیاید و چنین افرادی بیایند، می‌نشینم و با آنها سخن می‌گویم.

حرف من با افراد گروه دوم این است آقا! دین فقط احکام نیست؛ خود احکام هم به درد کسی می‌خورد که اعتقادات درستی داشته باشد وگرنه کسی با اعتقادات نادرست همة این احکام را موبه‌مو هم عمل کند، هیچ خاصیتی ندارد؛ اگر در اخلاقیات هم مشکل داشته باشد، باز هم اثر ندارد؛ چنانکه در آن روایت فرمود: «الحسد یأکل الایمان کما تأکل النار الحطب»می‌گوییم پس اگر اسلام این سه بخش را دارد، آیا ما نباید در حوزه‌ها به تمام آنها بپردازیم؟ آیا باید در این مباحث، تقلیدی عمل کرد یا مثل همان مباحث فقهی باید اجتهادی عمل کرد؟ در احکام می‌گویند غیرمتخصص به متخصص مراجعه و از او تقلید می‌کند، اما در عقاید هیچ کس تقلید را جایز نمی‌داند؛ پس حوزه باید اولاً بتواند این عقاید را برای نیروهای خودش تبیین کند تا دچار شبهات و القائات دشمنان نشوند و حداقل خود طلبه باید مصون باشد.آیا ما به علمی‌که این مصونیت را تأمین کند، نیاز داریم یا نه؟ حالا شما چه علمی‌دارید که بتواند این نیاز را تأمین کند؟

ثانیاً آیا شما با ملحد و کسی که خدا و پیامبر را قبول ندارد، زبانی غیر از زبان عقل دارید که با او صحبت کنید؟ آیا با غیر زبان عقل،می‌توان شبهه به اصل وجود خدا و نبوت را پاسخ داد؟ مگر امام هفتم نفرمودند که عقل پیامبر باطن است؛ چرا ما باید عقل را کنار بگذاریم؟! مگر همین عقل نیست که ما را هدایت کرده که خدایی هست؟ مگر همین عقل نیست که پیامبر را به ما شناسانده است که این آقا به این دلیل پیامبر است. ما با چه وسیله‌ای می‌فهمیم که این شخص پیامبر است یا نه؟ اعجاز را با چه دستگاهی تشخیص می‌دهیم؟

اعتبار عقل همان‌طوری که اصولیان ما در آغاز مباحث عقل گفتند، ذاتی است؛ حالا وقتی اعتبار یک چیز ذاتی است، آیا می‌توان آن را رها کرد؟ آیا می‌توانیم همانند آقایان تفکیکی بگوییم عقل را تا آنجایی می خواهیم که دست ما را در دست خدا و رسول بگذارد، وقتی گذاشت دیگر به عقل کاری نداریم! ما می‌گوییم مگر عقل چیزی است که دست شماست که به عقل بگویید من تا اینجا با شما همراهم و از اینجا به بعد همراه نیستم! عقل پیامبر است، عقل حجیت ذاتی دارد و هرجا چیزی بفهمد، حجت است؛ چطور تاکنون که چیزی می‌فهمید، حجت بود، ولی از این به بعد حجت نیست؟! مگر حجیت عقل به اعتبار کسی یا با قراری بوده است؟

پس ما حتماً متخصصانی در عقاید و فلسفة اخلاق و خود اخلاق می‌خواهیم. بالآخره معارف دینی غیر از احکام را هم لازم داریم و حوزه‌ها باید افرادی را تربیت کنند که در این بخش‌ها پاسخ‌گو باشند و عقاید و اخلاق را تبیین کنند و شبهات آن را دفع کنند.

این را هم تذکر بدهم که معنای این حرف، این نیست که هرکسی وارد این علوم شود؛ همانطور که هرکسی هم نباید وارد فقه شود، چون فقه هم یک استعداد و ذوق خاصی می‌خواهد و باید شخص آمادگی‌هایی داشته باشد که به سراغ فقه برود؛ از آن مهم‌تر، فقه اکبر است؛ اگر کسی بخواهد وارد مسائل معرفتی و عقیدتی اسلام شود، باید ذوقش را داشته باشد و آمادگی‌هایش را داشته باشد. این را که ما می‌گوییم، یعنی اینکه باید در حوزه‌ها افرادی باشند، نه اینکه وظیفة تک‌تک افراد است. ‌خیر، زیرا خود ملاصدرا هم در جلد سوم اسفار در اواخر بخش علم، عالم و معلوم فرموده است که «حرامٌ علی اکثر العقول»؛ اصلاً برای اکثر انسان‌ها حرام است که وارد فلسفه شوند. ولی اینکه انسان بیاید بگوید باید به کلی کنار گذاشت؛ یا گاهی شبهه می‌کنند که این عقل خطا می‌کند، عرض می‌کنیم که در کدام علم است که خطا نیست؟ مگر در تمام علوم، نظرات یکی است؟ وقتی در فقه مسئله‌ای مطرح می‌شود، آیا همه یک چیز می‌گویند؟ درحالی‌که حکم خدا یک چیز بیشتر نیست، ولی شما می‌بینید که گاهی به تعداد فقها، نظرات فرق می‌کند؛ بنابراین یا یقیناً تمام اینها خلاف حکم خداست، یا همه منهای یکی،خلاف حکم خداست؛ پس چطور در اینجا هیچ کسی ایراد نمی‌کند و حق هم ندارد ایراد کند؟انسان باید تلاش خود را انجام دهد و اجتهاد یعنی یک مجتهد تمام تلاش خود را انجام دهد تا حکم خدا و اسلام واقعی را بفهمد.ولی آیا حتماً می‌فهمد؟ نه لزوماً؛ بنابراین همان‌گونه که اینجا هست، آنجا هم آراء گوناگون است؛ حالا اینکه شما یک رأی آن را نمی‌پسندید، به این دلیل که می‌گویید مخالف با آن آیه است، باید گفت که آرا در آن مسئله که به آن یک رأیمنحصر نیست، شما آن یک رأی را قبول نکن؛ این معنایش ایننیست که شما فلسفه را کنار بگذارید؛‌ مثل اینکه یک فقیه بگوید باید در فقه را بست، به خاطر اینکه آن فقیه یک فتوایی داده است که من نمی‌پذیرم. به نظر من این فتوا درست نیست! سئوال این است که حالا چون آن فتوا درست نیست، باید در فقه را بست؟! به نظر می‌آید این منطق،منطق حکیمانه و عاقلانه‌ای نیست؛ اصل علم باید باشد، ولی انسان باید بکوشد که در کشف حقیقت کوتاهی نکند و بیشتر تلاش خود را انجام دهد که به آنچه حق است،برسد.

خاطره ای هم از گفتگو با مخالفان فلسفه دارید؟

یک وقت آقایی که مخالف فلسفه بود و بیشتر کارهای قرآنی و حدیثی انجام می‌داد، به من گفت: شما با فلسفه چه فهمیدی که من با کتاب و سنّت آن را نفهمیدم؟ گفتم: خود کتاب و سنّت را؛ بعد گفتم این آیة مبارکة«لوکان فیهما الهه الا الله لفسدتا» را شما یک تقریری بفرمایید که اشکال به آن وارد نباشد. زیرا شکی نیست که این برهان است و بر توحید خداوند برهان اقامه می‌کند؛ از سوی مفسران بیش از بیست تقریر شده است که بیشتر آنها اشکال دارد! حتی کار به جایی رسیده که مثل مرحوم آقا جمال خوانساری که استاد ما گاهی از ایشان به عقل حادی‌عشر تعبیر می‌کرد، می‌گوید اصلاً این بیان، خطابی است؛ اصلاً‌ این بیان برهانی نیست و این بیان برای خاموش کردن و قانع کردن است؛ ولی آیا واقعاً همین‌طور است؟ یا اینکه واقعاً این آیه یک بیان خطابی، برای اهل خطابهاست ولی بیان برهانی است برای اهل تعقل و برهان؟ سؤال این است که حالا این آیه برای اهل برهان چگونه باید تقریر شود؟گفتم: امیرمؤمنان7فرمودند: «داخلٌ فی الاشیاء لا بالمُمازجه»اینکه خدا در همه چیز است ولی با هیچ چیز ممزوج نیست را من به کمک فلسفه فهمیده ام و می توانم این حقیقت را تبیین علمی کنم که واقعاً خدا در همه چیز هست؛ بعد پرسیدم آیا شما این را فهمیدی؟ چیزی نگفت. خدا در همه چیز است یعنی چی؟ نتیجة فلسفه این شده است که من این کلام امیرمؤمنانرا می‌فهمم. پس ما فلسفه را می‌خواهیم برای فهم خود کتاب و سنّت.

همان‌گونه که شما در فقه به اصول نیاز دارید، در فهم روایات معارفی هم به اصول نیاز دارید، هم به همة چیزهایی که فقیه به آنها نیاز دارد و هم به فلسفه نیاز دارید که فلسفه بیاید تا ملازمات و لوازم را تفهیم کند و فهم آن را برای انسان میسر کند. روایات دقیق معارف که با لغت و ادبیات حل نمی‌شود! با فقه و اصول که حل نمی‌شود!

 
قبل از ارائه هرگونه نظر یا سؤال، به این موارد توجه نمایید:
1) مطلب فوق را کاملاً مطالعه و از تکراری نبودن نظر یا سؤال خود اطمینان حاصل فرمایید.
2) از ارائه نظر غیرمرتبط با مطلب فوق، در این بخش خودداری کنید.
3) نظر یا سؤال خود را گویا و مختصر (حداکثر در 4 سطر) بیان نمایید؛ در غیر این صورت، مدیریت سایت، مجاز به ویرایش و اختصار آن خواهد بود.
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج