يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرً‌ا كَثِيرً‌ا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ‌ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ <<>> (خدا) دانش و حکمت را به هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می‌دهد؛ و به هر کس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است. و جز خردمندان، (این حقایق را درک نمی‌کنند، و) متذکر نمی‌گردند. سوره بقره﴿٢٦٩﴾
   جمعه ٢٦ آبان ١٣٩٦
صفحه اصلی > معاونت پژوهش 
اخبار > میزگرد فلسفه شناسی (2)/ فلسفه های مضاف


میزگرد فلسفه شناسی
میزگرد فلسفه شناسی (2)/ فلسفه های مضاف
فلسفه قبل‌العلم هستیم. حال، تقاضامندیم که از رابطه فلسفه‌های مضاف و فلسفه اولی سخن بگویید و قدری‌ بیشتر‌ توضیح بفرمایید که چه رابطه‌ای در ایـنجا هـست
نسخه چاپي   میزگرد فلسفه شناسی ارسال به دوست
کد مطلب: ٣٨٦٠٣٣
گروه مطلب: فلسفه از دیدگاه بزرگان
تاریخ انتشار: 1395/09/06
ساعت: ١٧:٠٠
تعداد بازدید: 675

میزگرد فلسفه شناسی (2)/ فلسفه های مضاف

مصاحبه شونده : لگنهاوزن،محمد

مصاحبه شونده : مصباح یزدی،محمد تقی

‌‌‌مـعرفت‌ فلسفی: در جلسه پیش، درباره «چیستی» فلسفه سخن گفتیم. تعریف‌های گوناگون فلسفه را‌ از‌ نظر‌ گـذراندیم؛ تـعریف‌هایی کـه فیلسوفان غربی و اسلامی و حتی شرقی از روزگار ارسطو و افلاطون،‌ تا امروز پیش کشیده‌اند. سرانجام به ایـن نتیجه رسیدیم که برای راه یافتن‌ به تعریفی دقیق از‌ فلسفه،‌ نخست ناگزیریم محدوده کـاربرد آن را تبیین کنیم. پیش از ایـن کـار، تعریف فلسفه ممکن نیست؛ یعنی نمی‌توان تعریفی به دست داد که همه کاربردهای فلسفه را در برگیرد. این گوناگونی‌ کاربردها و معانی، بیشتر، آن‌گاه خود می‌نماید که فلسفه‌های مضاف را نیز در قلمرو فلسفه بگنجانیم. اینک، در پی بـحث گذشته، می‌خواهیم بیشتر درباره فلسفه‌های مضاف گفت‌وگو کنیم و از میهمانان‌ گرامی‌ بخواهیم که رابطه فلسفه‌های مضاف را با فلسفه‌های مطلق ـ به معنای فلسفه اولی ـ باز نمایند. در جلسه پیش، حضرات اساتید فرمودند که فلسفه‌های مـضاف بـر دو گونه‌اند: یکی‌ فلسفه‌ بعدالعلم و دیگر، قبل العلم. ما، در این جلسه بیشتر در پی

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 118)

فلسفه قبل‌العلم هستیم. حال، تقاضامندیم که از رابطه فلسفه‌های مضاف و فلسفه اولی سخن بگویید و قدری‌ بیشتر‌ توضیح بفرمایید که چه رابطه‌ای در ایـنجا هـست و آیا می‌توانیم بگوییم که فلسفه اولی مبنای فلسفه‌های مضاف است و فلسفه‌های مضاف، با توجه به موضوع خود، از اصولی‌ استفاده‌ می‌کنند‌ که در فلسفه اولی اثبات‌ می‌شوند؟

 

استاد‌ مصباح: نخست اجازه دهید در این‌باره کـه گـفتید: «فلسفه‌های مضاف بر دو دسته‌اند: فلسفه‌های قبل‌العلم و فلسفه‌های بعدالعلم» نکته‌ای را یادآوری‌ کنم.‌ آنچه‌ بنده گفتم، ویژه فلسفه‌های مضاف نیست. گاه یک‌ سلسله‌ مسائل را به بررسی می‌گذاریم که نیازمند علوم و روشـ‌های عـلوم ـ و مـعمولا روش تجربی ـ نیستند. این‌ مسائل‌ و مـباحث بـر جـای خود استوارند، چه علم در میان باشد‌ و چه نباشد، و چه مسائل علم اثبات شده باشند و چه نشده باشند. این فلسفه‌ها را «قبل‌ العـلم»‌ مـی‌گویند.‌ مـسائل متافیزیکی عمدتا این‌گونه‌اند؛ مانند بحث درباره هستی، وحـدت، کـثرت، واجب،‌ و ممکن تا برسد به الهیّات به معنای اخص. این‌ها فلسفه قبل العلم‌اند؛ مانند قضایای پیشینی کانت؛‌ یعنی‌ قـضایای‌ پیـش از تـجربه. چنین قضایایی مبتنی و متوقّف بر علم نیستند. چه‌ علم‌ بـاشد‌ و چه نباشد، این فلسفه‌ها هستند و مطرحند. روش آن‌ها نیز تجربی نیست؛ تعقّلی‌ است.‌ از‌ این‌رو است که می‌گوییم کاملا از عـلم مستقل‌اند.

 

امـا دسـته‌ای دیگر از مسائل فلسفی‌ نیز‌ هستند که چنین نیستند. نخست، علم بـه مـیدان می‌آید و موضوع و مسائلی‌ را‌ اثبات‌ می‌کند و بررسی‌های علمی را صورت می‌بخشد و آن‌گاه نوبت به فلسفه می‌رسد که‌ بـه‌ تـحلیل عـقلی آن بپردازد. این فلسفه‌ها را «فلسفه بعدالعلم» می‌گویند. این چنین فلسفه‌ای‌ در‌ گذشته‌ بوده و امـروزه نـیز هـست. علم در روزگار گذشته ـ با آن کمبودهایی که داشت‌ ـ مسائلی را اثبات می‌کرد و فرضیه‌هایی را ـ غلط یا درسـت ـ پدیـد‌ مـی‌آورد.‌ فیلسوفان نیز بر اساس آن داده‌ها و فرضیّه‌ها، مسائلی را مطرح می‌ساختند و با روش‌ تعقّلی‌ آن‌ها‌ را بـررسی مـی‌کردند. به عنوان مثال، وجود افلاک، از مسلّمات علم طبیعی‌ و فلکیّات قدیم است. البته دربـاره آنـ‌ها اخـتلاف‌هایی داشته‌اند، مثلا این که آیا نُه فلک اصلی هست‌ یا‌ بیشتر و یا شمار فـلک‌های فـرعی چند است. این‌گونه اختلاف‌ها کمابیش وجود‌ داشته‌اند؛‌ امّا اصل افلاک، یکی از مسلّمات عـلم‌ طـبیعی‌ قـدیم‌ بوده و بحثی بر سر آن نداشته‌اند.‌ فیلسوفان‌ این فرضیّه‌ها و داده‌های

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 119)

 

طبیعیّات و فلکیّات را می‌پذیرفتند و سپس مسئله‌ای می‌ساختند‌ کـه‌ مـثلا اگر افلاک این‌گونه باشند‌ که‌ فلکیّه می‌گویند‌ ـ یعنی‌ اجسامی بسیط و قدیم و غـیرقابل‌ خـرق‌ و التـیام و... باشند ـ چه جایگاهی در سلسله اسباب و علل‌ دارند.‌ بدین‌سان، فیلسوفان از داده‌های علم، مسئله‌هایی‌ پدید می‌آوردند و بـا‌ روشـ‌ تـعقّلی به آن‌ها پاسخ می‌دادند.‌ البتّه‌ در آن روزگار، فلکیّات و طبیعیّات را علم نمی‌نامیدند، بلکه «فـلسفه طـبیعی» و «فلسفه‌ فلکی» و گاه «صناعت فلکیّات»‌ می‌نامیدند.‌ پاسخی‌ که به این‌ مسئله‌ دادند و تقریبا همه‌ فیلسوفان‌ نـیز آن را پذیـرفتند، این بود که اگر نُه فلک داشته باشیم، ناگزیر باید‌ به‌ ده عـقل قـائل شویم. پس، مسئله‌ عقول‌ عشره، یک‌ مـسئله‌ فـلسفی‌ بـعدالعلم است؛ یعنی چنین‌ نبوده که فیلسوفان، عـقول عـشره را ابتدائا و با روش تعقّلی ثابت کرده باشند، بلکه‌ نخست،‌ طبیعیّات و فلکیّات، با روش‌های خـود،‌ افـلاک‌ تسعه‌ را‌ ـ درست یا نادرست‌ ـ اثـبات کـردند و فرضیّه‌ای پدیـد آوردنـد و سـپس فیلسوفان به میدان آمدند و بر اسـاس ایـن‌ فرضیّه،‌ نظام‌ عالم را بررسی کردند و به این‌ نتیجه‌ رسیدند‌ که‌ بنابر‌ ایـن‌ فـرض، باید ده عقل ـ یعنی ده موجود مجرّد تـام ـ داشته باشیم.

 

در روزگار ما نـیز عـلوم جدید فرضیّه‌هایی پدید می‌آورند. از ایـن فـرضیّه‌ها مسائلی برای‌ عقل بشر برمی‌آیند که از گذر روش علمی بررسی‌پذیر نیستند و نیازمندِ روش تعقّلی‌اند؛ مـثلا در عـصر اخیر، چند مفهوم در فیزیک پیـدا شـده اسـت که پیش‌تر نـبوده اسـت. نخست،‌ مفهوم‌ نیرو پیـدا شـد و سپس انرژی و اخیرا مفهوم میدان. خاستگاه این مفاهیم، فیزیک است. در طبیعیّات قدیم خبری از آنـ‌ها نـبود. البتّه «قوّه»، فی‌الجمله، به عنوان یـک عـرض‌ در‌ برابر جـواهر، در طـبیعیّات قـدیم مطرح بود. به هـر حال، آنچه در فیزیک، «نیرو» نامیده می‌شود، مسائلی درباره‌اش پدید آمده است که آن‌ها‌ را‌ تنها مـی‌توان در فـلسفه کاوید.‌ روش‌های‌ تجربی نمی‌توانند این مـسائل را حـل کـنند؛ مـسائلی مـانند این که اصـلا حـقیقت انرژی یا نیرو چیست، آیا شکل دیگری از ماده است یا‌ ماهیت‌ مستقلی دارد، و تبدیل‌ آن‌ها‌ به یـکدیگر چـگونه قـابل تفسیر است. هیچ‌یک از علوم تجربی توانایی پاسـخگویی بـه ایـن مـسائل را بـا روش تـجربی ندارد. فرضیّه‌ای در فیزیک مطرح است که «مقدار معیّنی از مادّه،‌ به‌ مقداری معیّن از انرژی تبدیل می‌شود.»1 اگر این فرضیه را یقینی فرض کنیم، فیزیک یا هر علم تجربی دیـگری، نمی‌تواند به این نتیجه برسد که چون

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 120)

 

تبدیل بلاحجم به حجم‌ محال‌ است، پس‌ انرژی هم باید حجم داشته باشد و گرنه قابل تبدیل به مادّه نیست. خودِ تبدیل انرژی به‌ مـادّه، ربـطی به فلسفه ندارد. این را فیزیک اثبات می‌کند. آن‌گاه‌ است‌ که‌ موضوعی برای بحث فلسفی پدید می‌آید. این را «فلسفه بعدالعلم» می‌گوییم. پس فلسفه قبل‌العلم و فلسفه بعدالعلم، ‌‌مختصّ‌ فلسفه مضاف نیست. مـمکن اسـت در همه مباحث فلسفی مطرح شود.

 

امّا این‌ که‌ میان‌ فلسفه‌های مضاف و متافیزیک یا فلسفه اولی چه ارتباطی هست، هنگامی می‌توانیم پاسخی قطعی به‌ این پرسـش بـدهیم که نخست، فلسفه‌های مضاف را تـعریف کـنیم. فلسفه‌های مضاف عبارتند‌ از: مباحثی که مبادی‌ تصوّری‌ و تصدیقی یک رشته علمی را تشکیل می‌دهند. هر علمی دارای مسائل و قضایایی است که از گذر روش همان علم، آن‌ها را اثـبات مـی‌کنیم؛ ولی بنابر نظریه مختار مـا در‌ مـعرفت‌شناسی، برای اثبات این قضایا، ناگزیریم که معلوماتی را از پیش داشته باشیم تا این مسائل را از راهی اثبات کنیم. حال، این معلومات بر دو دسته‌اند: اوّل، «اصول موضوعه» که‌ نیازمندِ‌ اثبات‌اند؛ ولی فعلا در این علم، در مـقام اثـبات آن‌ها نیستیم و یا این علم، در مقام اثبات آن هست، لیکن جای اثبات آن‌ها، اواخر این علم است، و فعلا‌ آن‌ها‌ را به عنوان اصول موضوعه پذیرفته‌ایم. دوم، دسته‌ای از اصول که نیازمندِ اثبات نـیستند؛ اصـول بدیهی و مـتعارفه‌اند. این اصول در مبادی همه علوم جایی را به خود اختصاص‌ داده‌اند‌ و حتّی در فلسفه نیز جزئی از مبادی‌اند؛ ولی نیازمندِ اثـبات نیستند؛ زیرا فرض ما بر این است که بدیهی‌اند. نه مـحتاجِ اثـباتند و نـه اثبات‌پذیرند. در برابر، اصول‌ موضوعه،‌ ناچار‌ باید در جایش اثبات شوند‌ و نهایتا‌ همه آن‌ها به فلسفه باز می‌گردند؛ یـعنی ‌ ‌عـام‌ترین مفاهیمی که به عنوان اصول موضوعه می‌توان اثبات کرد، در فلسفه اثبات می‌شوند.‌ بـسیاری‌ از‌ فـیلسوفان مـا، این بحث را مطرح کرده‌اند که‌ نیاز‌ علوم به فلسفه چیست. غالبا همه چنین پاسخ دادهـ‌اند که علوم برای اثبات موضوع خود، به فلسفه اولی نیازمندند.‌ بیشتر‌ از‌ همه، شاید مـرحوم میرداماد باشد که در ایـن‌باره بـحث کرده‌ و داد سخن سر داده است. دیگران نیز در این‌باره سخن گفته‌اند؛ ولی نه به اندازه او.

 

حال،‌ بازمی‌گردیم‌ به‌ فلسفه‌های مضاف. گفتیم که فلسفه‌های مضاف، مبادی علوم را اثبات

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 121)

 

می‌کنند. اگر‌ این مبادی همان مبادی تصوّری و تـصدیقی‌اند، آن مبادی تصوّری نیز همان موضوع فلسفه‌اند. مفاهیم کلّی‌ دیگر‌ نیز،‌ که در حین استدلال پیش می‌آیند ـ مانند آنکه خود موضوع این‌ علم‌ وجود‌ دارد یا نه ـ در فلسفه اولی اثبات می‌شوند. حتی اگر از این مـفاهیم‌ در‌ عـلم‌ دیگری بحث شده باشد، در آنجا نیز به اصول موضوعه‌ای نیازمندند که نهایتا جای‌ اثبات‌ آن‌ها ـ به عنوان کلّی‌ترین اصول موضوعه ـ در فلسفه است. بنابراین، همه‌ فلسفه‌های‌ مضاف،‌ فرع فلسفه اولی هستند؛ زیـرا اصـول موضوعه علوم را اثبات می‌کنند و این اصول،‌ به‌ هر حال، در هر علمی که اثبات شوند، نیازمندِ فلسفه‌اند و گاه نیز‌ در‌ هیچ‌ علمی اثبات نشده‌اند، در این صورت نیز در فلسفه اثبات می‌شوند. پس فـلسفه، مـادر همه‌ فلسفه‌های‌ مضاف است و اصول موضوعه‌ای را اثبات می‌کند که همه علوم به‌ آن‌ محتاجند.

 

دکتر لگن‌هاوزن: اگر علوم را بررسی کنیم، خواهیم دید که اصول موضوعه برخی از آن‌ها‌ در‌ علوم‌ دیگر اثـبات شـده‌اند؛ ولی در بـرخی علوم دیگر این‌گونه نیست؛ یـعنی اصـول‌ مـوضوعه‌ آن‌ها مستقل است.

 

استاد مصباح: بله؛ ممکن است اصول موضوعه علمی خاص، در علمی دیگر اثبات‌ شده‌ باشد. علم دوم می‌تواند در سلسله مراتب عـلوم، هـم عـرض، مقدم بر،‌ یا‌ مؤخر از علم اول باشد.

 

دکتر لگن‌هاوزن:‌ مـرا‌ بـبخشید؛‌ نمی‌خواهم به فلسفه اسلامی توهین کنم، ولی‌ آنچه‌ فرمودید شبیه همان است که پوزیتیویست‌ها می‌گویند؛ زیرا آن‌ها، به گـونه‌ای، هـمه عـلوم‌ را‌ متّحد و یگانه می‌پندارند، البتّه‌ نه‌ بر اساس‌ فلسفه‌ اولی؛‌ چـون آن را قبول ندارند. پوزیتیویست‌ها،‌ برای‌ اثبات این اتّحاد از منطق آغاز می‌کنند و می‌گویند چند قرارداد و قانون‌ و مسئله که بر آن بـیفزاییم،‌ عـلم دیـگری پدید می‌آید‌ و بعد چیزی بر این هم‌ می‌افزاییم،‌ به فیزیک مـی‌رسیم و سـپس شیمی و آن‌گاه زیست‌شناسی و بعد روان‌شناسی و جامعه‌شناسی‌ و تمام می‌شود.

 

استاد مصباح:‌ بله؛‌ این‌ سلسله مراتبی است‌ که‌ ظـاهرا، نـخست آگـوست کنت‌ مطرح‌ ساخت و کتاب‌های خود را بر این اساس تنظیم کرد. البته ایـن سـلسله مـراتب،‌ فی‌الجمله،‌ صحیح است؛ ولی کلّیتِ آن، جای‌ تأمّل‌ دارد. اگر‌ معنایش‌ این‌ است که در سلسله‌ مـراتب عـلوم، عـلمی که مقدّم است، نیازی به علم پس از خود ندارد، این نظریّه‌ جای‌ نقد دارد؛ زیرا ـ مـثلا ـ دربـاره‌ ریاضی‌ و

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 122)

 

فیزیک،‌ دست‌کم مسائل ریاضی‌ عملی،‌ متوقّف بر فیزیک است با این کـه طـبق سـلسله مراتب، ریاضیات، مقدّم است. یا درباره جامعه‌شناسی‌ و روان‌شناسی،‌ آیا می‌توان گفت روان‌شناسی هیچ نـیازی بـه‌ جامعه‌شناسی‌ ندارد؟!‌ این‌ها‌ جای‌ تأمّل‌ دارند؛ ولی روی هم رفته، برخی از نظریّه‌های او به ذهن نـزدیکند. کـلّیّت ایـن نظریّه محلّ اشکال است؛ زیرا چنان‌که اشاره کردیم، در طرح بسیاری از مسائل،‌ نیازمندِ اصول موضوعه‌ای هـستیم کـه در علم بعدی اثبات می‌شوند.

معرفت فلسفی: اشاره فرمودید به نظریّه پوزیتیویستی درباره سـلسله مـراتب عـلوم. از مبانی نظریّه پوزیتیویستی این است که مسائل همه‌ علوم‌ را با یک روش بررسی و اثبات می‌کنند. فـلسفه‌های بـعدی، ایـن نظریّه را به شدّت به مناقشه گذاشتند و نظریّه‌ها و آراء بسیاری در این‌باره مطرح ساختند. پرسـشی کـه‌ خوب‌ است همین‌جا مطرح کنیم، این است که آیا می‌توان با یک روش، مسائل همه عـلوم را اثـبات کرد؟

 

استاد مصباح: امروزه یکی از‌ رشته‌های‌ علمی، »متدلوژی« است که متد‌ اثبات‌ مـسائل عـلوم را تعیین می‌کند؛ خود متدلوژی، از شاخه‌های مهمّ عـلوم اسـت. قـبلا، معرفت‌شناسی و متدلوژی و ترتیب علوم، در قلمرو مباحث مـنطقی مـی‌گنجیدند.‌ کتاب‌های‌ منطقی قدیم ـ مثلا‌ کتاب‌ شفای ابن‌سینا ـ را که بنگریم، مسائلی در آن می‌یابیم که بـرخی مـنطق خالص‌اند و برخی معرفت‌شناسی‌اند و برخی مـتدلوژی. یـکی از مباحث کـتاب‌های مـنطقی قـدیم نیز همین سلسله مراتب‌ علوم‌ اسـت؛ هـمان که آگوست کنت به صورتی دیگر سامانش داد. سپس منطق تجزیه شد و شـاخه‌هایی مـستقل از آن پدید آمد. معرفت‌شناسی کاملا جدا شـد و متدلوژی هم از این‌ رونـد‌ اسـتقلال‌طلبی بیرون‌ نماند. حال، جای ایـن سـؤال است که مسائل خود متدلوژی چگونه اثبات می‌شوند؟ متدی که در این‌ دانش اسـتفاده مـی‌شود، بسیار شبیه به متد مـنطق اسـت. بـدین معنا‌ که‌ صـرفا‌ جـنبه ذهنی دارد؛ زیرا خود عـلم، دارای دسـته‌ای مسائل است و این مسائل دارای گونه‌ای ترکیب‌اند و ‌‌باید‌ اثبات شوند. این که چگونه مسائل را اثـبات کـنیم و چه قیاسی سامان‌ دهیم‌ و آیا از قـیاس اسـتفاده کنیم یـا اسـتقراء، و اصـلا کاربرد قیاس کجا اسـت و استقراء‌ کجا، و آیا این روش درست است یا نادرست، این‌ها همه مربوط به‌ ذهن‌اند نه عـین. هـر‌ روشی‌ که برگزینیم و تغییر دهیم، واقـعیّت خـارج تـغییر نـمی‌کند؛ مـعرفت ما است کـه تـغییر می‌کند. به هر حال، اگر نتوانیم

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 123)

 

بگوییم آنچه پیش‌تر در مباحث منطقی نیز مطرح می‌شد، منطق است،‌ دسـت‌کم مـی‌توانیم بـپذیریم که از نظر متد، اشبه به متد مـنطق اسـت؛ یـعنی مـتد، از نـوع قـیاسی است که فقط درباره مفاهیم ذهنی به کار می‌رود و از معقولات ثانیه منطقی‌ بهره‌ می‌برد.

معرفت فلسفی: اگر مایل باشید، سؤال دیگری درباره فلسفه بعدالعلم و قبل العلم مطرح کـنیم. قوانینی که دانشمندان در علوم طبیعی یا علوم دیگر ـ مثلا علوم اجتماعی ـ کشف‌ می‌کنند، آیا حاکی از روابط عینی خارجی‌اند یا فقط برساخته ذهن بشرند و در خارج چنین رابطه‌ای وجود ندارد؟ آیا عـینیّت یـا ذهنیّتِ نتایج علوم را ـ که از‌ مسائل‌ اصلی فلسفه علم است ـ باید جزء مسائل فلسفه قبل‌العلم به شمار آوریم یا بعدالعلم؟

 

استاد مصباح: جواب، بسته به آن است که تعریف شما از قانون چـیست. قـانون‌ کاربردها‌ و معانی متعدّدی دارد. برخی قوانین‌ فقط‌ گونه‌ای‌ اعتبار و قراردادند؛ مانند قوانین حقوقی و قوانین موضوعه، که واقعیّت خارجی ندارند. قوانینی که مجلس نمایندگان یـا پارلمـان کشورها تصویب‌ می‌کنند‌ و وظایف نـهادها و سـازمان‌ها و اشخاص را مشخّص‌ می‌سازند،‌ از این دسته‌اند. قوانین اعتباری صرفا متعلّق به ذهن‌اند؛ قراردادهایی میان عقلایند و ربطی به واقعیّت خارجی ندارند. نه‌ از‌ واقعیّت‌ خارجی حکایت مـی‌کنند و نـه بازتابی در آن دارند. البتّه‌ عـمل کـردن به این قوانین ممکن است در خارج اثر بگذارد؛ ولی این، غیر از قانون است. اما‌ قوانین‌ دیگری‌ نیز هستند که در علوم به کار می‌روند؛ مانند فلسفه، منطق،‌ ریاضیات‌ و طبیعیّات. برخی از قوانین دیـگر نـیز نه مستقیما از واقعیّت خارجی حکایت می‌کنند و نه‌ بازتابی‌ در‌ خارج دارند؛ مثلا این قانون منطقی که «نقیض سالبه کلّیّه، عبارت از‌ موجبه‌ جزئیّه‌ است» قانونی است صرفا ذهنی. اصلا خود منطق، مـربوط بـه ذهن اسـت؛ قانون آن‌ نیز‌ تنها‌ روابط ذهنی را منعکس می‌سازد و به عبارتی، مکانیزم فعّالیّت ذهن را تبیین می‌کند.‌ در‌ کنار ایـن‌ها، قوانین دیگری هستند که مربوط به علوم تجربی‌اند؛ مثلا قوانینی کـه‌ در‌ زیـست‌شناسی‌ بـه کار می‌روند. فرض کنید نظریّه داروین درباره تکامل انواع ـ اگر آن را‌ به‌ عنوان نظریّه قطعی بپذیرند ـ یک قـانون ‌ ‌اسـت در زیست‌شناسی. این‌گونه قوانین، روابط‌ خارجی‌ را‌ منعکس می‌کنند. معنای آن این است که پدیده‌های خـارجی ایـن چـنین تحقّق می‌یابند؛ یعنی قوانین‌ مربوط‌ به پدیده‌های خارجی را باز می‌تابانند.

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 124)

 

دکتر لگن‌هاوزن: بله؛ در اقتصاد قانونی‌ هـست‌ که‌ مضمونش این است: کمی و زیادی طلا، در پایین و بالا رفتن قیمت آن اثر‌ می‌گذارد.

 

اسـتاد‌ مصباح: درست است. ایـن قـانون عرضه و تقاضا است؛ منتها بیشتر جنبه‌ روان‌شناختی‌ دارد. اقتصاد ویژگی‌هایی برای خود دارد که در دیگر علوم یافت نمی‌شوند. قانون عرضه و تقاضا‌ کشف‌ کردنی است؛ ولی از حالت عادّی روانی انسان‌ها کشف می‌شود. انسان به‌ گـونه‌ای‌ است که اگر چیزی کمیاب شود، بیشتر‌ به‌ آن‌ حریص می‌گردد. این حالت روانی انسان، در‌ قانون‌ عرضه و تقاضا تجلی می‌کند. البته همه قوانین اقتصادی این چنین نیستند. برخی‌ از‌ آن‌ها مبتنی بـر پدیـده‌های روانی‌اند‌ و برخی دیگر،‌ بر‌ پدیده‌های‌ اجتماعی؛ یعنی به جامعه‌شناسی مربوط می‌شوند.

 

گاه‌ از روان‌شناسی، شاخه روان‌شناسی رفتاری را اراده می‌کنند. در برهه‌ای از زمان،‌ این‌ چنین بود؛ مثلا واتسون وقتی «روان‌شناسی»‌ را اطلاق می‌کند، مرادش‌ روان‌شناسی‌ رفـتاری اسـت که روابط خارجی‌ و تجربه‌پذیر انسان را دنبال می‌کند. اینجا نیز روابط عینی اشیاء را بر می‌رسند؛‌ منتها‌ «عین» به معنای عین مادّی‌ نیست؛‌ رفتار‌ انسانی است. قانونی‌ نیز‌ که در اینجا بـیان‌ یـا‌ اثبات می‌شود، ناظر به پدیده‌های عینی و خارجی است. پس برخی از قوانین تجربی،‌ مانند‌ فیزیک، زیست‌شناسی و روان‌شناسی تجربی، با‌ متد‌ تجربی اثبات‌ می‌شوند‌ و پدیده‌های عینی را انعکاس‌ می‌دهند. اما قوانین فلسفی، عـکس آنـ‌ها هـستند؛ فقط با معقولات ثانیه فـلسفی درگـیرند و در‌ حـقیقت،‌ رابطه عین و ذهن را تفسیر‌ می‌کنند.‌ نه‌ ـ مانند‌ منطق ـ ذهنی‌ خالص‌اند‌ و نه ـ مانند علوم تجربی ـ عینی خالص. در حقیقت، گونه‌ای فعّالیّت ذهنی‌اند دربـاره عـینیّات،‌ البـتّه‌ آنجا‌ که مفاهیم را خود ذهن می‌سازد نه‌ ایـن‌ کـه‌ مستقیما‌ از‌ خارج‌ برگیرد؛ ولی این مفاهیم را در خارج حمل می‌کند. پس به نوعی روابط خارجی را منعکس می‌کنند؛ منتها اوّلا این «خارجی» هم مـادّه و هـم مـجرّد را‌ در برمی‌گیرد و ثانیا «انعکاس» به گونه مع‌الواسطه و همراه با تصرف اسـت، نه بی‌واسطه. این انعکاس، رابطه عین و ذهن را بیان می‌کند. مثلا قانون علّت و معلول می‌گوید:‌ اگر‌ علّت تامّه مـوجود بـاشد، تـخلّف معلول از آن، محال است. اوّلا این قانون از یک پدیده خاصّ عینی سـخن نـمی‌گوید و مربوط به مادّیّات محض نیست؛ بلکه بر واجب‌ تبارک‌ و تعالی، عقول،

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 125)

 

نفس و همه این‌ها صادق است. در ایـنجا طـوری «عـین» را معنا می‌کنیم که شامل مجرّدات هم بشود. گاهی«­Object»‌ را‌ طوری معنا می‌کنند کـه در‌ بـرابر‌ مـجردات قرار گیرد و مجرّدات را از مفاهیم«Subjective» می‌شمارند، ولی در اینجا طوری آن را معنا می‌کنیم که مجردات را نیز در برگیرد.‌ بـاید‌ تـوجّه کـرد که در‌ اینجا،‌ عینی به این معنا است که برساخته ذهن ما نیست؛ وجود خـارجی دارد هـرچند از ذهن ما مستقل نیست. در اثر فعّالیّت ذهن و در نتیجه ارتباط ذهن با خارج‌ مـعنا‌ پیـدا می‌کند.

 

پس مـی‌توان گفت که چهار دسته قانون وجود دارد: اوّل، قانونی که صرفا قراردادی است؛ مانند قوانین مـوضوعه حـقوق و روابط بین‌الملل. دوم، قانونی که صرفا تعقّلی است‌ و بر اساس‌ روابطی که عـقل از اشـیاء درک مـی‌کند، پدید می‌آید؛ بدین معنا که اگر حیثیّت »عقل و ذهن«‌ را حذف کنیم، دیگر قانونی نخواهیم داشـت؛ مـانند قوانین فلسفی. سوم،‌ قوانینی‌ که‌ عینی تجربی‌اند؛ مانند قوانین فیزیک، شیمی، و زیـست‌شناسی. چـهارم، قـوانین منطقی که ذهنی خالصند.

 

حال باید دید ‌‌که‌ قوانین ریاضی چگونه‌اند. می‌دانیم که از قدیم درباره مـسائل ریـاضی ایـن مسئله مطرح‌ بوده‌ که‌ جایگاه آن‌ها کجا است. مشهور میان فیلسوفان قـدیم ـ کـه در عصر اسلامی نیز مقبول‌ افتاد ـ این است که موقف آن‌ها جایی است میان متافیزیک و فیزیک،‌ یـعنی بـین مجردّات محض‌ و مادّیّات، و به عبارتی دیگر، ریاضیّات دارای دو روی است. آن فیلسوفان تأکید داشتند کـه مـباحث و روش ریاضی، تعقّلی است. بنابر سنّت قدیم، مـسائل ریـاضی هـیچ کاری با علوم تجربی‌ ندارند و باید صـرفا بـا روابط ذهنی اثبات شوند. پس قوانین آن باید مانند قوانین متافیزیک باشند، لیکن بر خـارج انـطباق‌پذیرند. البتّه درباره قوانین متافیزیک نـیز گـفتیم که مـی‌توانند مـصداق خـارجی‌ داشته‌ باشند و چنان‌که گذشت، علّت و مـعلول در مـادّیّات نیز می‌توانند معنا پیدا کنند و همین که می‌گوییم «مادّه، معلول است» نـشان مـی‌دهد که در خارج مصداق دارند. در سنّت‌ فـلسفی‌ ما، جایگاه ریاضیّات نـیز در جـایی میان مجرّدات محض و مادّیّات اسـت و از نـظر متد تفاوتی با مباحث متافیزیکی ندارد و قوانینش مانند قوانین فلسفی است.

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 126)

 

دکتر لگن‌هاوزن:‌ پروکـلس‌«Proclus» (411تـا 485 قبل از میلاد) که نوافلاطونی اسـت، مـی‌گوید: بـالاترین نوع معرفت فـقط مـستفاد از عقل است. در نظر او، مـجرّدات والاتـرین مراتب حقیقت‌اند و صرفا با‌ عقل‌ درک‌ می‌شوند. وقتی درباره طبیعیات بحث‌ می‌کند،‌ می‌گوید:‌ چـون بـخواهیم جهان یا مفاهیم مادّی را به ادراک بـیاوریم، تـعقّل با ادراک حـسّی مـی‌آمیزد و گـونه‌ای معرفت فیزیکی پدید مـی‌آید؛‌ ولی‌ مفاهیم‌ ریاضی چنین نیستند. وی معتقد است برای درک‌ این‌ مفاهیم، تعقّل با تخیّل مـی‌آمیزد؛ یـعنی از آمیزش عقل با خیال، ریاضیات پیـدا می‌شود.

 

اسـتاد مـصباح: بـله؛ ایـن نظریّه‌ شبیه‌ هـمان‌ اسـت که بسیاری از فیلسوفان مسلمان می‌گویند. آنان قائل به‌ یک مرتبه «واسطه‌ای» هستند و معتقدند که برای درک مـفاهیمی مـانند مـفاهیم ریاضی نیاز نداریم آن‌ها را به‌ عالم‌ مـادّه‌ ارتـباط دهـیم؛ مـثلا وقـتی مـی‌گوییم «مجموع زوایای مثلّث، 180 درجه است»‌ برای‌ درک کردنش لازم نیست که حتما یک مثلّث حقیقی در خارج موجود باشد. همین که مثلّث‌ را‌ در‌ ذهن تصوّر کنیم، کافی است، و از این گذر مـی‌توانیم مسئله را‌ مطرح‌ و اثبات کنیم. حتّی اگر در جهان خارج مثلّثی موجود نباشد، زیانی به مسئله ریاضی‌ نمی‌رساند.‌ مسئله‌ ریاضی ـ از این جهت که ریاضی است ـ تمام است. البتّه عقلی محض‌ نیست؛‌ زیـرا مـراد این نیست که مفهوم خط یا مفهوم زاویه، مثلّث را تشکیل‌ می‌دهد؛‌ ولی‌ لازم هم نیست که زوایا محسوس خارجی باشند. همین که از زوایا، گونه‌ای تصوّر‌ خارجی‌ به ذهن آید، کـافی است.

 

دکـتر لگن‌هاوزن: اگر مایل باشید، برگردیم به روش‌های‌ تحقیق‌ در‌ علوم و فلسفه. قبلا اشاره شد که پوزیتیویست‌ها اصرار دارند که می‌توان در همه علوم‌ از‌ روشی یـگانه سـود جست و به نتیجه رسید. بـعضی از فـیلسوفان نیز‌ تحت‌ تأثیر‌ پوزیتیویسم معتقدند که می‌توان برای نظریّه‌پردازی در علومی که با انسان سر و کار دارند‌ و در‌ واقع، رفتار و روان انسانی را بررسی می‌کنند، از متد علوم تـجربی‌ ـ مـثلا فیزیک ـ بهره گرفت؛ عـلومی مـانند تاریخ، جامعه‌شناسی و حتی زیباشناسی. می‌دانیم که متد تجربی‌ صرف،‌ بیشتر بر کمیّت و اندازه‌گیری متّکی است و نتیجه‌ای را که از‌ این‌ گذر به دست می‌آورند، بر همه موارد‌ تعمیم‌ می‌دهند؛‌ ولی آیا ـ مثلا ـ انـسان را‌ کـه‌ دارای پیچیدگی بسیاری است و شاید بتوان گفت که هر انسانی ویژگی‌های منحصر‌ به‌ فردی دارد، می‌توان با چنین‌ متدی‌ زیر ذرّه‌بین‌ تحقیق‌ گذاشت؟‌ این نظریّه منشأ بحث‌های داغی شده‌ و هنوز بسیاری از

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 127)

 

فیلسوفان اروپایـی از آن سـخن می‌گویند. فـیلسوفان آلمانی و فرانسوی‌ (پیروان فلسفه اروپایی) نمی‌پذیرند که بتوان‌ از متد تجربی در‌ هر‌ دانشی بهره گرفت، بر خلاف‌ انـگلیسی‌ها‌ و امریکایی‌ها (فلاسفه انگلیسی زبان) که معتقدند این کار ممکن است، ولی بـاید‌ بـیشتر‌ تـلاش کنیم و راهش را‌ در‌ همه‌ دانش‌ها باز کنیم.‌ آیا‌ فلسفه اسلامی در این‌باره‌ نظری‌ دارد؟

 

استاد مصباح: تا آنجا که مـا ‌ ‌اطـّلاع داریم، فلسفه اسلامی همان سنّت فیلسوفان‌ آلمانی‌ و فرانسوی را تأیید می‌کند که‌ سنّت‌ تـعقّلی اسـت.‌ در‌ حـقیقت،‌ فیلسوفان انگلیسی زبان دچار‌ نوعی حس‌گرایی (یا تجربه‌گرایی) افراطی شده‌اند. آمپیریسیسم«Empiricism» نیز در همین انگلستان مـتولّد شد و رشد‌ کرد و می‌دانیم که پراگماتیسم«Pragmatism»‌ عمدتا‌ یک‌ فلسفه‌ امریکایی‌ محسوب می‌شود. پوزیـتیویسم‌ نیز‌ شاید بتوان گـفت بـیشترین تأیید خود را از فیلسوفان انگلیسی زبان گرفت هرچند طرفدارانی جدی در‌ میان‌ سایر‌ فیلسوفان نیز یافت. ولی خوشبختانه، آن‌گونه که‌ ما‌ اطلاع‌ داریم،‌ گرایش‌های‌ تُندِ‌ پوزیتیویستی دیگر جایگاهی میان فیلسوفان ندارد. حتی برخی فـیلسوفان انگلیسی زبان نیز سخت بر آن تاخته‌اند و اعتراض کرده‌اند که این دیدگاه خیلی تنگ‌نظرانه است، و اگر‌ بخواهیم همه چیز را فقط با تجربه حسّی اثبات کنیم، باید بسیاری از معقولات و معارف انسانی را کنار بگذاریم.

 

دکـتر لگـن‌هاوزن: البتّه ما منکر توانایی کمّیّت و ریاضی در‌ حلّ‌ معضلات برخی علوم نیستیم. بهره‌گیری از ریاضی در شیمی و فیزیک و حتّی زیست‌شناسی، بسیار سودمند است و خیلی از پیشرفت‌های این علوم وامدار ریاضی است. در دانش‌هایی مانند‌ تـاریخ‌ هـم شاید کاربردهای محدودی داشته باشد؛ مثلا در اندازه‌گیری دوره‌های تاریخی؛ ولی گمان نمی‌کنم در معرفت تاریخی چندان دخیل باشد.

 

استاد مصباح: امروزه‌ روش‌های‌ ریاضی جزو متد و ابزار‌ کار‌ برخی علومند؛ به طوری کـه اگـر ریاضیّات را از آن‌ها بگیریم، باب تحقیق و نظریّه‌پردازی در آن‌ها بسته می‌شود. علومی مانند فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی،‌ روان‌شناسی‌ و جامعه‌شناسی، ارتباط بیشتری‌ با‌ ریاضی دارند؛ ولی بسیاری از علوم انسانی ارتباطی با آن ندارند، مگر بـه صـورت غـیرمستقیم و غیرکلیدی؛ مثلا تاریخ که شـما مـثال زدیـد، فقط همان دوره‌ها و سال‌هایش را می‌توان‌ با‌ ریاضیّات مشخص کرد و

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 128)

 

گرنه، حوادث تاریخی چندان ربطی با ریاضیات ندارند. امّا فلسفه این چنین نـیست. هـمه عـلوم به نوعی وامدار آنند. همه دانش‌ها سرانجام بـاید بـه بدیهیّات عقلی‌ برسند‌ یا به‌ اصولی که آن‌ها به بدیهیّات می‌رسند. این که می‌گویند «فلسفه، مادر همه علوم اسـت» یـکی از مـعانی‌اش‌ همین است.

 

دکتر لگن‌هاوزن: آیا می‌توان گفت که چون علوم انـسانی‌ یا‌ متافیزیک،‌ از موجودات جاندار ـ یعنی موجودات ذی‌روح ـ بحث می‌کنند، ریاضی چندان کاربردی در آن‌ها ندارد؟ روح، ‌‌موجودی‌ مادّی نـیست تـا بـتوان با روش‌های مادّی به آن راه یافت.

 

استاد مصباح:‌ البتّه‌ خود‌ جناب‌عالی بهتر مـی‌دانید کـه برخی مکاتب فلسفی اعتقادی به روح ندارند؛ مثلا در روان‌شناسی، فرضِ‌ مکتب رفتارگرایی بر این است که جـز مـادّه چـیزی وجود ندارد و... .

 

دکتر لگن‌هاوزن: بله؛ ولی‌ منظور‌ من این است که بـبینیم فـلسفه اسـلامی در این‌باره چه می‌گوید.

 

استاد مصباح: ما بر اساس فلسفه اسلامی معتقدیم که روح، مجرّد اسـت. البـتّه غـیر از روح، مجرّدات دیگری نیز هستند.‌ از این‌رو، هر جا درباره موجودات ذی‌روح بحث می‌کنیم، مـفاهیم مـادّی را کمتر به کار می‌بریم. دست‌کم می‌توان گفت که روش مادّی در اینجا کافی نیست؛ ضـمایم دیـگری هـم می‌خواهد. مکاتب‌ درون‌گرایی‌ و گشتالت، یا بسیاری از مکاتب روان‌شناسی دیگر ـ مانند مکتب انسان‌گرایی ـ در مباحث خـود، چـندان به مادّیّات و مفاهیم ریاضی بها نمی‌دهند. بسته به آن است که ما‌ چگونه‌ روانـ‌شناسی را تـعریف کـنیم و کدام مکتبش را بپذیریم.

معرفت فلسفی: برای این که دوباره به بحث اصلی بازگردیم، آیا می‌توانیم حـاصل فـرمایش‌های جناب‌عالی درباره فلسفه‌های مضاف را بدین‌ صورت‌ جمع کنیم که فلسفه‌های مضاف، حـدّ واسـطی مـیان فلسفه اولی و علوم خاصّ هستند؟

 

استاد مصباح: اگر موضوع فلسفه‌های مضاف را تنها مبادی علوم بدانیم درست اسـت، ولی اگـر‌ فـلسفه‌های‌ مضاف‌ حتّی شامل تاریخ علم و سیر‌ تحولات‌ آن نیز بشوند، این تعریف درسـت نـیست. بحث تاریخی علم، ربطی به فلسفه اولی ندارد، بلکه تاریخ است.

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 129)

 

دکتر لگن‌هاوزن: آنچه‌ فرمودید‌ درباره‌ فلسفه‌های مـضاف قـبل‌العلم است. حال اگر بخواهند آنچه‌ را‌ ـ مثلا ـ در یک علم کشف کرده‌اند، فارغ از روشـ‌های تـجربی، با عقل بسنجند، و به گونه‌ای، میان‌ آنـ‌ و مـتافیزیک ارتـباط برقرار سازند تا به نتیجه کلّی بـرسند، آیـا‌ آن را نیز نمی‌توان نوعی فلسفه مضاف بعدالعلم به شمار آورد؟

 

استاد مصباح: به نظر مـن، چـند مسئله‌ در‌ اینجا‌ مطرح است کـه بـاید آن‌ها را تـفکیک کـنیم. در بـرخی از‌ علوم‌ انسانی ـ به خصوص رشته‌هایی کـه بـا روح مجرّد ارتباط دارند ـ آنچه را می‌خواهند اثبات‌ کنند،‌ بر‌ دو گونه است: یکی آنـ‌گاه کـه می‌خواهند تأثیر مجرّد بر مادّی، یـا‌ مادّی‌ بر‌ مجرّد را اثـبات کـنند؛ مثلا می‌خواهند بگویند: درست اسـت کـه روح مجرّد است، ولی‌ آیا‌ غذا‌ و دوا بر حالاتش اثر دارند یا نه، و یا آیـا زعـفران بر شادی‌ روح‌ می‌افزاید یـا نـه. در ایـنجا، روح، مادّی نـیست؛ ولی مـی‌خواهند رابطه روح را‌ با‌ یک‌ امـر مـادّی بررسی کنند. روشی که در اینجا به کار می‌برند، روش علمی است.‌ فلسفه‌ مضاف نیز در کـار نـیست. فقط یک مسئله علمی در کار اسـت. دومـ،‌ آن‌گاه‌ کـه‌ مـی‌خواهند دربـاره یک موضوع، مسائلی را اثـبات کنند که این مسائل، متافیزیکی‌اند؛ مثلا می‌خواهند بدانند‌ که‌ آیا روح مجرد می‌تواند علّت پدیده‌ای مـادّی بـاشد یا نه. اگر رابطه‌ علّیّت‌ در‌ مـیان هـست، چـه نـوع عـلّیّتی است. پیداست کـه چـنین مفاهیم و مباحثی، متافیزیکی‌اند. امّا اگر‌ بخواهند‌ ارتباط‌ آن را با یک پدیده مادّی بسنجند، یا تفاعل میان مـوجودی مـادّی‌ و مـوجودی مجرّد را بررسند، به قلمرو علم وارد شده‌اند. بـه عـقیده مـا، در ایـن قـلمرو، گـاه‌ از‌ روش عقلی می‌توان بهره گرفت و گاه از روش تجربی و حتّی‌ گاه‌ از شهود و فراتر از این، از‌ وحی.‌ ولی‌ به هر حال، این، علم است. آن‌گاه‌ از‌ قلمرو علم خارج می‌شوند که مفاهیم کـلّی فلسفی را مطرح کنند؛ از معقولات‌ ثانیه‌ فلسفی بحث کنند؛ مانند همین‌ مثال‌ علّیّت و معلولیّت؛‌ یعنی‌ درباره حقیقت وجود یک پدیده و اوصافش‌ ـ از آن حیث که موجود است ـ بحث کنند، آن هم‌ با‌ مفاهیم مـتافیزیکی. در ایـنجا با فلسفه‌ حقیقی مواجهیم. فلسفه مضاف‌ در‌ میان نیست. فلسفه مضاف آن‌گاه‌ پیش‌ می‌آید که بخواهیم اصول موضوعه علم دیگری را اثبات کنیم، آن هم با‌ روش‌ علمی. در اینجا نیز اصول‌ مـوضوعه‌ یـا‌ از مفاهیم فلسفی‌ ـ مانند علّیّت و معلولیّت‌ ـ سامان یافته‌اند و یا فقط اثبات آن‌ها نیازمندِ مفاهیم فلسفی است؛ ولی به هر‌ حال،‌ اثبات اصول

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 130)

 

موضوعه به فلسفه مـی‌انجامد.‌ بـنابراین،‌ چنین نیست‌ که‌ نیاز‌ عـلوم بـه فلسفه، فقط‌ در اثبات موضوع باشد، بلکه در اثبات اصول موضوعه خود نیز به آن محتاجند؛ منتها‌ گاهی‌ مستقیم و گاهی غیرمستقیم.

معرفت فلسفی:‌ مسئله‌ دیگری‌ که‌ تقاضامندیم‌ بـررسی شـود، وضعیّت‌ فعلی‌ فلسفه‌های مـضاف مـیان متفکّران جهان اسلام است. می‌دانیم که فیلسوفان مسلمان به فلسفه اولی و متافیزیک‌ و معرفت‌شناسی‌ به صورتی ژرف پرداخته و توجّه بسیاری‌ به‌ آن‌ داشته‌اند؛‌ ولی‌ گویا‌ میدان فلسفه‌های مضاف را به فیلسوفان غرب واگذار کـرده‌اند و مـانند آنان پیشرفت نکرده‌اند. چنانچه این مدّعا را درست می‌شمارید، ممنون خواهیم شد اگر علّت آن را‌ بیان فرمایید. آیا این روند ناشی از آن نیست که فیلسوفان مسلمان به فلسفه اولی بسنده کرده و آن را برای اثبات اصـول مـوضوعه و مبادی عـلوم کافی می‌دانند، یا‌ به‌ این دلیل است که چون رشد علوم در جهان اسلام کمتر بوده، به ایـن واسطه نیازی احساس نکرده‌اند؟

 

دکتر لگن‌هاوزن: به نظر می‌رسد علّت این رویـداد را بـاید در‌ رویـ‌گردانی‌ فلسفه اسلامی از طبیعت دنبال کنیم. وقتی طبیعت در فلسفه اسلامی اهمّیّت خود را از دست داد و جهان غرب نیز به طـبیعت‌ ‌ ‌و عـلوم جدید روی آورد و به‌ پیشرفت‌های چشمگیری رسید، مسلمانان بیشتر به فلسفه اولی تمسّک جستند؛ زیرا هـنوز چـیزی داشـتند که می‌توانستند از آن دفاع کنند و چون طبیعت را‌ از‌ دست دادند، به فلسفه‌های‌ مضاف‌ کمتر محتاج شدند؛ ولی امـیدواریم این روند را آهسته آهسته کنار بگذارند.

 

استاد مصباح: به گمان بنده، سخت می‌توان یـک عامل را مؤثّر دانست. بـاید در پی عـوامل متعدّد باشیم.‌ البتّه‌ سؤال شما کمابیش در باب علوم طبیعی نیز پیش می‌آید؛ یعنی این سؤال که چرا مسلمانان در علوم طبیعی پیشرفت نکرده‌اند و از غرب عقب ماندند. غرب به این علوم‌ رو‌ کرد و بـه پیشرفت‌های چشمگیری نیز رسید. به هر حال، طبیعیّات هم بخشی از فلسفه بود و جا داشت‌ مسلمانان به آن نیز ارج نهند. چرا مسلمانان از طبیعیّات رو‌ گرداندند‌ و فلسفه‌های مضاف را نیز چندان دنبال نکردند؟

 

برای رسیدن به جـواب، بـاید چند نکته را در نظر ‌‌گرفت:‌ یکی این که رشد علوم همواره به

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 131)

 

صورت تدریجی بوده است. فلسفه زمان‌ ارسطو‌ و فلسفه پیش از سقراط در یک سطح نبوده‌اند. فیلسوفی، تحقیقاتی می‌کرد و مسائل جدید می‌آفرید‌ و دیـگران نـیز بر آن می‌افزودند. رفته رفته بر حجم مسائل فلسفه افزوده‌ شد. رشد علم در‌ مناطق‌ جهان نیز یکسان نبوده است. ممکن است مردم یک کشور یا منطقه، به برخی شاخه‌های عـلوم حـسّاسیّت بیشتری نشان دهند و به علوم دیگر بی‌توجّهی کنند و درباره آن کاری نکنند.‌ پس بهتر است سؤال شما را چنین مطرح کنیم که چرا مسلمانان به مسائل طبیعی ـ و خصوصا به تکنولوژی ـ کمتر پرداختند؟

 

شـاید یـکی از عـلّت‌هایش را بتوانیم در ارزشگذاری‌ها‌ بیابیم.‌ غربی‌ها بـه مـسائل مـادّی ارجی می‌گذاشتند که مسلمانان نمی‌گذاشتند. بد نیست اشاره‌ای کنیم به فرمایشی از جناب صدرالمتألّهین درباره ابن‌سینا، که می‌گوید: ای کاش ابن‌سینا با آن انـدیشه ژرف و ذهـن‌ وقـّادش، وقتی را که صرف قاروره کرد، صرف مسائل فـلسفی و الهـیات می‌کرد. صدرالمتألّهین از ابن‌سینا انتقاد می‌کرد که چرا عمر خویش را پای مسائل تجربی و طبّ و مانند‌ آن ریخت، در حالی که این موضوعات چـندان مـهم نـیستند. ذهنی را که خدا به او داده بود، باید صرف فلسفه می‌کرد و فـلسفه را بیشتر پیش می‌برد. این‌ حکایت،‌ نظر‌ آقای لگن‌هاوزن را تأیید می‌کند‌ که‌ مسلمانان‌ به مسائل مادّی و «این جهانی» کـمتر بـها مـی‌دادند و اندک اندک علوم مادّی نیز از دستشان رفت.

 

نکته دیگر این‌ است‌ کـه‌ چـنین هم نبوده که مسلمانان اصلا به این‌ شاخه‌های‌ علمی توجّه نکرده باشند؛ منتها در فلسفه‌های مطلق بـه آنـ‌ها پرداخـته‌اند؛ مثلا ما موضوع خیر و شرّ را، که‌ در‌ روزگار‌ ارسطو در کتاب سیاست یا اخـلاق نـیکوماخوس مـطرح بوده، در‌ فلسفه اخلاق مطرح می‌کنیم. معرفت‌شناسی ـ که امروزه از بزرگ‌ترین شاخه‌های علم است ـ و نیز فـلسفه عـلم،‌ هـمیشه‌ میان‌ مسلمانان مطرح بوده‌اند؛ ولی جایشان در منطق بوده و برخی نیز‌ در‌ فلسفه اولی. این که چـرا ایـن علوم پیشرفت نکرده و به صورت شاخه‌ای مستقل در نیامده‌اند،‌ جوابش‌ همان‌ است که گـفتیم: عـلوم بـه تدریج پیدا شده‌اند. در آن روزگار، اهتمام‌ فیلسوفان‌ بر‌ آن بود که بر همه رشته‌های علمی احـاطه بـیابند. هنر این بود که جامع‌ علوم‌ شوند‌ و آنان را «معلّم» لقب دهند. از این‌رو، عـلوم بـه صـورت تخصّصی درنیامدند؛ ولی‌ هنگامی‌ که پای تخصّص به میان آمد و رسم شد که کسی ـ مثلا‌ ـ هـفتاد‌ سـال در بخشی از علوم کار کند، رشد علوم نیز افرون شد. پس اوّلا‌

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 132)

 

اهتمام فیلسوفان مسلمان بـه مـسائل مـادّی کمتر بود و ثانیا رشد تدریجی علوم به‌ پایه‌ای‌ نرسیده‌ بود که به صورت رشته‌های مـستقل درآیـند و ثـالثا، همّت آنان به جامعیّت بود نه‌ تخصّص‌ در یک شاخه فلسفه.

 

دکتر لگن‌هاوزن: یـکی دیـگر از عوامل رشد علوم‌ و فلسفه‌های‌ مضاف در غرب، مسائل سیاسی و دینی بود. در آنجا تدریس فلسفه حتّی در مراکز‌ دیـنی‌ نـیز‌ دردسرساز بود. مباحث متافیزیکی و الهیّات، موجب جنجال و درگیری با کلیسا‌ و حکّام مـی‌شد و احـیانا آسایش و امنیّت دانشمندان را با خطر مواجه مـی‌کرد. از ایـن‌رو تـرجیح‌ دادند‌ سراغ علومی بروند که کسی حـسّاسیّتی بـر سرِ آن‌ها نداشت. اما در‌ جهان‌ اسلام، مشکلی بر سر راه مطالعات و نظریّه‌پردازی‌های‌ فلسفی‌ نبود.

 

اسـتاد مـصباح: البتّه در جهان اسلام‌ نیز‌ هـمواره از ایـن قبیل مـشکلات وجـود داشـته است؛ مثلا در آن زمان‌ها متکلّمین‌ برای‌ فـیلسوفان درگـیری‌ها و مشکلاتی ایجاد‌ می‌کردند.‌ به نظر‌ می‌رسد‌ دلایل‌ دیگری در کار باشد. دست‌کم دو‌ دلیـل‌ بـرای پیشرفت فلسفه‌های مضاف در غرب می‌توان شـمرد که قبلا ذکرشان گـذشت:‌ یـکی‌ همان که جناب آقای لگـن‌هاوزن اشـاره‌ کردند؛ یعنی وقتی علوم‌ طبیعی‌ در غرب به شکوفایی رسیدند،‌ سؤالاتی‌ درباره مبادی آنـ‌ها پیـش آمد و همین، فلسفه‌های مضاف را بـه وجـود آورد.‌ عـامل‌ دیگر، آن بود کـه عـلوم،‌ تخصّصی‌ شدند.‌ تخصّص گـرایی در‌ غـرب‌ بسیار مورد توجّه بود؛‌ چنان‌که‌ در برخی مناطق جغرافیایی فقط به یک دسته علوم خـاص مـی‌پرداختند و در جایی‌ دیگر،‌ به علوم دیگر. تـجزیه عـلوم و تخصّصی‌ شـدن آنـ‌ها‌ بـاعث‌ شد‌ که یک دسـته از‌ آن‌ها فربه‌تر شوند. ولی در جهان اسلام غالبا این چنین نبود؛ بیشتر به جامعیّت می‌اندیشیدند.‌ فیلسوف‌ کـامل کـسی بود که حتّی علوم‌ مادّی‌ و فـلکی‌ را‌ نـیز بـداند؛ در‌ پیـ‌ تـخصّص نبودند. طبیعی‌است کـه در چـنین وضعیّتی، فلسفه‌های خاص و مضاف رشد نمی‌کردند.

معرفت فلسفی: این‌ مسئله‌ درباره‌ برخی رشته‌های دیگر نیز به ذهـن مـی‌رسد؛‌ رشـته‌هایی‌ مانند‌ فلسفه‌ سیاسی،‌ فلسفه‌ اخلاق و فلسفه عـلوم اجـتماعی. چـرا مـسلمانان بـه ایـن رشته‌ها علاقه نشان ندادند. مسلمانان یک امپراتوری تشکیل داده بودند. البتّه بخشی از آن‌ها از حکومت دور بودند؛‌ ولی به هر حال، خود امپراتوری درگیر مسائل روز بود. مسائل سیاسی و حقوقی و اخلاقی بـسیاری برایش پیش می‌آمد که ناچار بود آن‌ها را به نوعی حل کند؛ ولی‌ باز‌ هم این رشته‌ها در

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 133)

جهان اسلام با اقبال روبه‌رو نشدند و فلسفه‌های مربوط به آنها نیز نبالیدند.

 

استاد مصباح: دربـاره هـریک از این رشته‌ها باید جداگانه بحث کرد. دلایل‌ متعدّدی‌ در کار است. درباره فلسفه سیاست، روشن است؛ دو علّت وجود داشته است: یکی این که حکومتی روی کار بوده که منش دیکتاتوری‌ داشـته‌ اسـت. نمی‌خواسته در زمینه‌های سیاسی‌ بحث‌ شود. آن حکومت‌ها دنبالِ قدرت مطلق بودند و طبیعی بود که زیر سایه چنان حکومتی، بحث‌ها و مطالعات سیاسی پا نگیرند. مطرح شـدن ارزشـ‌های‌ سیاسی‌ و اخلاقی و اجتماعی‌ به‌ سـود آن حـکومت‌ها نبوده است. از سوی دیگر، متدیّنین جهان اسلام را نمی‌توان همچون متدیّنین جهان مسیحیّت پنداشت. مسلمانان معتقد بودند که نیازهای اخلاقی و سیاسی خود را می‌توانند از‌ دین‌ بـیرون کـشند. ایمان داشتند که مـسئله حـل نشده‌ای در معارف اسلامی نیست تا مجبور شوند سراغ علم و فلسفه آن بروند و یک رشته علمی پدید بیاورند و عمری را‌ صرفش‌ کنند و آن‌گاه ببینند که نتیجه می‌دهد یا نه. برای آن‌ها، قرآن و حـدیث و سـیره پیامبر و معصومین،‌ برای حل مسائل اخلاقی، سیاسی، اقتصادی و... منبعِ کاملی بودند. از‌ آن‌سو،‌ بر‌ جهان مسیحیت وضعیّتی دیگر حاکم بود. در آنجا کسی مدّعی نبود که دین مسیحیت همه نیازهای بشر ‌‌را‌ در خـود دارد. اگـر چنین ادعـایی هم مطرح می‌شد، کسی باور نمی‌کرد. تحریفی‌ نیز‌ که‌ به آیین مسیح راه یافته بود، اعتبارش را زیر سـؤال برده بود. کسی به منابع‌ مسیحیّت اطمینان نداشت. حتّی گاه مـجبور مـی‌شدند از بـرخی آموزه‌های مسیحی دست بکشند‌ یا تغییرش دهند. اصلا‌ قابل‌ دفاع نبود. سرانجام، به این نتیجه رسیدند کـه ‌ ‌دیـن را کنار بگذارند و سراغ عقل بروند و بدین ترتیب، فلسفه‌های علوم را پدید آوردند؛ مانند فـلسفه سـیاست، فـلسفه اقتصاد و سپس‌ مکاتب اقتصادی و غیره. امّا به نظر می‌رسد که مسلمانان به پشتوانه تعالیم و دسـتورهای اسلامی، خویش را از علوم دیگر در این زمینه‌ها، بی‌نیاز می‌دیده‌اند. پس نسبت دادن این رویداد‌ به‌ یـک عامل یا علّت ظـاهرا قـانع‌کننده نخواهد بود.

معرفت فلسفی: این فرمایش شما دست ما را در دست موضوعی دیگر می‌گذارد که رابطه دین با علوم عقلی به ویژه فلسفه‌های‌ مضاف‌ است. گذشته از این که مسلمانان در آن روزگار چنین دیدگاهی داشـته‌اند، هم اینک نیز این مسئله مطرح است که آیا تکیه کردن به دین ما را از تلاش‌

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 134)

عقلانی بی‌نیاز می‌کند. آیا این برداشت اشتباهی از جامع و کامل بودن دین نیست؟

 

استاد مصباح: البتّه این که دیـن بـه چه مباحث و مسائلی پرداخته است و به کدام‌یک‌ نپرداخته‌ و آن را بر عهده ما‌ گذاشته،‌ چه‌ چیز در حوزه دین است و چه چیز نیست، و چه داخل است و چه بیرون است، به فلسفه مربوط نـمی‌شود.‌ امـّا‌ اگر‌ بخواهیم جواب سؤال شما را پیدا کنیم، باید‌ توجّه‌ داشته باشیم که گاهی انسان مجهولی دارد و جوابی برایش ندارد. باید بجوید و بکوشد تا جوابش را پیدا‌ کند؛‌ ولی‌ گاهی جوابِ سـؤال از جـایی دیگر برایش اثبات شده؛ یعنی‌ جواب را در ذهن خود پیدا نکرده، و برهانش را به تفصیل نمی‌داند؛ ولی می‌داند که جوابش همین‌ است‌ و به منبع جواب اطمینان دارد. ما به جواب‌هایی که در دین‌ آمـده،‌ بـه خـصوص قطعیّات دین، یقین داریم. مـی‌دانیم کـه جـواب همین است. این که راه اثباتش چیست‌ و عقل‌ چگونه می‌تواند آن را اثبات کند و اصلا آیا می‌تواند اثبات کند‌ یا‌ نه‌ و اگر اثبات مـی‌کند، بـرهانش چـیست، دست‌کم در مرحله عمل به این‌ها نیاز نداریم؛‌ تـکلیف‌ خـود‌ را پیدا کرده‌ایم. ولی حال، آیا بیش از این نیز نیاز داریم که بدانیم؟‌ بله؛‌ ذهن انسان کنجکاو است. میل دارد حقایق را بـفهمد. اسـلام نـیز او را‌ به‌ این‌ کار تشویق کرده است. اسلام نگفته که ذهـن خود را به کار نگیرید، تعقّل‌ نکنید.‌ پس، علاوه بر جواب‌های اجمالی که از راه تعبّد می‌گیریم، پسندیده است که‌ جـواب‌های‌ تـفصیلی‌ نـیز تهیّه کنیم و عقل خود را به کار گیریم. این‌که در منابع دینی تـأکید‌ شـده‌ است که عقل و علم و فکر را به کار گیرید، برای‌ این‌ است‌ که از اندیشه خدادادی برای فـهم حـقایق بـیشتر استفاده کنیم. پس به یک معنا، ما‌ به‌ تلاش‌ عقلانی نیازمندیم؛ ولی نه بـه ایـن مـعنا که بدون آن جواب نداشته‌ باشیم.‌ جواب را از راه تعبّدی گرفته‌ایم. فرق است میان این که جـوابی نـباشد و ایـن که‌ جواب‌ اجمالی در دست باشد. ولی نباید به این بسنده کنیم. دین تکلیف‌ ما‌ را روشـن مـی‌کند و راه را نشان‌ می‌دهد.‌ ما‌ برای شناخت وظیفه و راه خود به‌ حدیث‌ و قرآن و سیره پیامبر و مـعصومین اتـّکا مـی‌کنیم. می‌گوییم آنان چنین کردند،‌ ما‌ نیز همان می‌کنیم؛ امّا وجدان‌ انسان‌ به این‌ آسـانی‌ قـانع‌ نمی‌شود. دلش می‌خواهد خودش علّت را‌ بیابد‌ و به شبهات پاسخ بدهد. پس، نمی‌توان گفت کـه چـون مـا دین‌ داریم،‌ نباید خودمان جواب تفصیلی بجوییم.

 

دکتر‌ لگن‌هاوزن: به نظر بنده‌ هم‌ می‌رسد که ایـن نـوعی تنگ‌نظری‌ است‌ که مسلمانان، دین و

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 135)

 

تعالیم اسلامی را کافی بدانند و دنبال بیشتر از‌ آنـ‌ نـروند و مـثلا به رشته‌های‌ طبیعی‌ و غیر آن بی‌توجّهی‌ کنند.‌ مانند این است که‌ انسان‌ زمینی را آباد کند، در حـالی کـه مـی‌تواند زمین کنار آن را نیز آباد‌ کند؛‌ ولی بنشیند و بگوید همین کافی‌ است.‌ ما بـاید‌ از‌ مـعارفی‌ که خداوند به وسیله‌ دین در اختیار ما گذاشته در آباد کردن زمین علم نیز بهره بگیریم.

 

استاد مـصباح:‌ بـله؛‌ کاملا درست است. این که دین،‌ راه‌ را‌ به‌ ما‌ نشان می‌دهد، بـه‌ ایـن‌ معنا نیست که نیاز ما کاملا بـرآورده شـده اسـت. به این معنا است که در تحیّر‌ و سـرگردانی‌ نـیستیم. راه را پیدا کرده‌ایم. پس باید‌ قدم‌ در‌ آن‌ بگذاریم‌ و پیش برویم. نکته مهم این است کـه اصـلا وظیفه دین نیست که هـمه چـیز را در همه زمـینه‌ها بـه مـا بگوید. تنها جواب‌هایی را به ما مـی‌دهد‌ کـه وظیفه دارد. دین موظّف نیست درباره طبیعیّات بحث کند و ـ مثلا ـ داروها را به مـا نـشان دهد یا هواپیماسازی بیاموزد. اگر هـم مسائلی را درباره طبیعیّات و مـانند‌ آن مـطرح می‌کند، هدف دیگری دارد. می‌خواهد مـا دربـاره عظمت خدا بیندیشیم و نعمت‌های الهی را به خاطر بیاوریم، و گرنه بیان روابط پدیده‌های طـبیعی کـار دین نیست. اگر‌ کسی‌ بـپندارد کـه دیـن برای شناخت ایـن مـسائل هم کافی است و نـیازی بـه تلاش انسان نیست، در اشتباه است. او دین را نشناخته‌ است.‌ دین موظّف است ارزش‌ها و احکام‌ عـملی فـردی و اجتماعی را نشان دهد. این بر عـهده دیـن است؛ مـثلا بـه مـا بیاموزد که کجا راسـت بگوییم و کجا نگوییم و نشانمان‌ دهد که گاهی راست‌ گفتن‌ خوب نیست؛ استثنا هم در میان اسـت؛ بـرخی مواقع راستگویی واجب است و برخی مـواقع حـرام. آنـجا کـه فـسادی را برانگیزد، حرام اسـت. امـا بیان و تحلیل عقلی بر عهده‌ دین‌ نیست؛ کار عقل است. دین می‌گوید عقل خود را به کـار گـیرید. اگـر ما چنین نکنیم و عقل را کنار بگذاریم، کـوتاهی از مـا اسـت نـه از دیـن. اگـر بپنداریم‌ که‌ علوم تجربی‌ و مهندسی ساختمان و آشپزی را از دین باید بیاموزیم، پنداری نادرست است. کشف روابط طبیعی اشیا‌ و راه بهبود زندگی مادی و امثال آن، از گذر عقل‌ و تجربه‌ و علم مـمکن می‌شود. هیچ‌گاه دین چنین وظیفه‌ای بر عهده خود نگذاشته است. دین، هدایت إلی الحق ‌‌را‌ برعهده دارد و جواب اجمالی را نیز داده؛ ولی در همین جا نیز‌ می‌توانیم‌ از‌ عقل بهره بگیریم.

 

یک نکته فرعی نیز مانده اسـت کـه خوب است در آخر جلسه‌ عرض کنم: ما نباید گمان کنیم

معرفت فلسفی » شماره 1 (صفحه 136)

 

که دین فقط عبارت از امور تعبّدی‌ است. دین یعنی آنچه‌ خدا‌ از ما می‌خواهد. حال، اثبات این خواسته خدا، گاه بـا عـقل صورت می‌پذیرد و گاه با نقل. بنابراین، ما باید برای اثبات دین از عقل هم سود ببریم. راه دین، منحصر‌ در دلیل تعبّدی نیست. هم‌چنان که دلیـل نـقلی می‌تواند برخی مسائل دینی را اثـبات کـند، دلیل عقلی نیز می‌تواند. این که چه چیزهایی در قلمرو دین است، یک مسئله است، و این‌ که از چه راهی ـ تعبّد یا تعقّل ـ می‌توان آن‌ها را اثـبات کـرد، مسئله‌ای دیگر است. قـلمرو دیـن، همه معارف و علوم بشری را شامل نمی‌شود. علوم تجربی، طب،‌ فیزیک‌ و شیمی در قلمرو دین نمی‌گنجند؛ دین نیز چنین ادّعا نکرده است. امّا آنچه را در قلمرو دین است، با دو ابزار می‌توان اثبات کـرد: عـقل و وحی. برخی‌ می‌پندارند‌ هرچه از راه وحی رسیده است، فقط از همان راه اثبات‌پذیر است. این پندار نادرستی است؛ زیرا مسئله دینی را گاه از راه عقل و گاه از راه عقل‌ و وحی‌ می‌توان اثبات کرد. پس، چنین‌ نیست‌ کـه‌ مـا برای حـلّ مسائل قلمرو دین از عقل بی‌نیاز باشیم.

معرفت فلسفی: از میهمانان گرامی بسیار سپاسگزاریم که دعوت ما را‌ پذیرفتند‌ و با گـفت‌وگوی ارزشمند خود، بر غنای مجلّه ما‌ افزودند.‌ ان‌شاءاللّه، اگر بر مـا مـنّت بـگذارند، در جلسه آینده نیز مسائل دیگری را در حوزه فلسفه اسلامی به گفت‌وگو‌ می‌کشانیم.

پی‌نوشت

 

1ـ این که می‌گوییم یقینی فرض کنیم، بـدان ‌ ‌دلیـل است‌ که بسیاری از فرضیات در علوم تجربی مطرح می‌شوند ـ مانند جاذبه عمومی یا نـسبیت انـیشتین ـ بـا‌ شواهدی‌ چند‌ تأیید می‌شوند، ولی با کشف شواهد و دلایل مخالف، جای خود‌ را‌ به فرضیات جدید مـی‌دهند. فلسفه در این‌گونه مسائل، نمی‌تواند درباره درستی یا نادرستی فرضیات علوم قضاوت‌ کند،‌ بـلکه‌ تحلیل خود را بر فـرض صـحّت آنها استوار می‌سازد.

 

منبع:

مجله معرفت فلسفی » پاييز و زمستان 1382 - شماره 1 و 2

 
قبل از ارائه هرگونه نظر یا سؤال، به این موارد توجه نمایید:
1) مطلب فوق را کاملاً مطالعه و از تکراری نبودن نظر یا سؤال خود اطمینان حاصل فرمایید.
2) از ارائه نظر غیرمرتبط با مطلب فوق، در این بخش خودداری کنید.
3) نظر یا سؤال خود را گویا و مختصر (حداکثر در 4 سطر) بیان نمایید؛ در غیر این صورت، مدیریت سایت، مجاز به ویرایش و اختصار آن خواهد بود.
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج